شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 658 از 993

متن اصلی

خورشها فرستاد و چندی نبید هم از بویها نرگس و شنبلید پرستندهٔ باده را پیش خواند به خوبی سخنها فراوان براند بدو گفت کامشب تویی باده ده به طایر همه بادهٔ ساده ده همان تا بدارند باده به دست بدان تا بخسپند و گردند مست بدو گفت ساقی که من بنده ام به فرمان تو در جهان زنده ام چو خورشید بر باختر گشت زرد شب تیره گفتش که از راه برد می خسروی خواست طایر به جام نخستین ز غسانیان برد نام چو بگذشت یک پاس از تیره شب بیاسود طایر ز بانگ جلب برفتند یکسر سوی خوابگاه پرستندگان را بفرمود شاه که با کس نگوید سخن جز براز نهانی در دژ گشادند باز بدان شاه شاپور خود چشم داشت از آواز مستان به دل خشم داشت چو شمع از در دژ بیفروخت گفت که گشتیم با بخت بیدار جفت مر آن ماه رخ را به پرده سرای بفرمود تا خوب کردند جای سپه را همه سر به سر گرد کرد گزین کرد مردان ننگ و نبرد به باره برآورد چندی سوار هرانکس که بود از در کارزار به دژ در شد و کشتن اندرگرفت همه گنجهای کهن برگرفت سپه بود با طایر اندر حصار همه مست خفته فزون از هزار دگر خفته آسیمه برخاستند به هر جای جنگی بیاراستند ازیشان کس از بیم ننمود پشت بسی نامور شاه ایران بکشت چو شد طایر اندر کف او اسیر بیامد برهنه دوان ناگزیر به چنگ وی آمد حصار و بنه گرفتار شد مردم بدتنه ببود آن شب و بامداد پگاه چو خورشید بنمود زرین کلاه یکی تخت پیروزه اندر حصار به آیین نهادند و دادند بار چو از بارپردخته شد شهریار به نزدیک او شد گل نوبهار ز یاقوت سرخ افسری بر سرش درفشان ز زربفت چینی برش بدانست کای جادوی کار اوست بدو بد رسیدن ز کردار اوست چنین گفت کای شاه آزاد مرد نگه کن که که فرزند با من چه کرد چنین گفت شاپور بدنام را که از پرده چون دخت بهرام را بیاری و رسوا کنی دوده را برانگیزی آن کین آسوده را به دژخیم فرمود تا گردنش زند به آتش اندر بسوزد تنش سر طایر از ننگ در خون کشید دو کتف وی از پشت بیرون کشید هرانکس کجا یافتی از عرب نماندی که با کس گشادی دو لب ز دو دست او دور کردی دو کفت جهان ماند از کار او در شگفت عرابی ذوالاکتاف کردش لقب چو از مهره بگشاد کفت عرب وزانجا یگه شد سوی پارس باز جهانی همه برد پیشش نماز برین نیز بگذشت چندی سپهر وزان پس دگرگونه بنمود چهر چنان بد که یک روز با تاج و گنج همی داشت از بودنی دل به رنج ز تیره شب اندر گذشته سه پاس بفرمود تا شد ستاره شناس بپرسیدش از تخت شاهنشهی هم از رنج وز روزگار بهی منجم بیاورد صلاب را بینداخت آرامش و خواب را نگه کرد روشن به قلب اسد که هست او نماینده فتح و جد بدان تا رسد پادشا را بدی فزاید بدو فره ایزدی چو دیدند گفتندش ای پادشا جهانگیر و روشن دل و پارسا یکی کار پیش است با رنج و درد نیارد کس آن بر توبر یاد کرد چنین داد شاپور پاسخ بدوی که ای مرد داننده و راه جوی چه چارست تا این ز من بگذرد تنم اختر بد به پی نسپرد ستاره شمر گفت کای شهریار ازین گردش چرخ ناپایدار به مردی و دانش نیابی گذر خردمند گر مرد پرخاشخر بباشد همه بودنی بی گمان نتابیم با گردش آسمان چنین داد پاسخ گرانمایه شاه که دادار باشد ز هر بد نگاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 658 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).