شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 666 از 993

متن اصلی

که جاوید تاج تو پاینده باد همه مهتران پیش تو بنده باد تو دانی که تاراج و خون ریختن چه با بیگنه مردم آویختن مهان سرافراز دارند شوم چه با شهر ایران چه با مرز روم گر این کین ایرج به دست از نخست منوچهر کرد آن به مردی درست تن سلم زان کین کنون خاک شد هم از تور روی زمین پاک شد وگر کین داراست و اسکندری که نو شد بر وی زمین داوری مر او را دو دستور بد کشته بود و دیگر کزو بخت برگشته بود گرت کین قیصر فزاید همی به زندان تو بند ساید همی نباید که ویران شود بوم روم که چون روم دیگر نبودست بوم وگر غارت و کشتنت بود رای همه روم گشتند بی دست و پای زن و کودکانش اسیر تواند جگر خسته از تیغ و تیر تواند گه آمد که کمتر کنی کین و خشم فرو خوابنی از گذشته دو چشم فدای تو بادا همه خواسته کزین کین همی جان شود کاسته تو دل خوش کن و شهر چندین مسوز نباید که روز اندر آید به روز نباشد پسند جهان آفرین که بیداد جوید جهاندار کین درود جهاندار بر شاه باد بلند اخترش افسر ماه باد نویسنده بنهاد پس خامه را چو اندر نوشت آن کیی نامه را نهادند پس مهر قیصر بروی فرستاده بنهاد زی شاه روی بیامد خردمند و نامه بداد ز قیصر به شاپور فرخ نژاد چو آن نامور نامه برخواندند سخنهای نغزش برافشاندند ببخشود و دیده پر از آب کرد بروهای جنگی پر از تاب کرد هم اندر زمان نامه پاسخ نوشت بگفت آنکجا رفته بد خوب و زشت که مهمان به چرم خر اندر که دوخت که بازار کین کهن برفروخت تو گرد بخردی خیز پیش من آی خود و فیلسوفان پاکیزه رای چو زنهار دادم نسازمت جنگ گشاده کنم بر تو این راه تنگ فرستاده برگشت و پاسخ ببرد سخنها یکایک همه برشمرد برانوش چون پاسخ نامه دید ز شادی دل پاک تن بردمید بفرمود تا نامداران روم برفتند صد مرد زان مرز و بوم درم بار کردند خروار شست هم از گوهر و جامهٔ بر نشست ز دینار گنجی ز بهر نثار فراز آمد از هر سوی سی هزار همه مهتران نزد شاه آمدند برهنه سر و بی کلاه آمدند چو دینار پیشش فرو ریختند بگسترده زر کهن بیختند ببخشود و شاپور و بنواختشان به خوبی بر اندازه بنشاختشان برانوش را گفت کز شهر روم بیامد بسی مرد بیداد و شوم به ایران زمین آنچ بد شارستان کنون گشت یکسر همه خارستان عوض خواهم آن را که ویران شدست کنام پلنگان و شیران شدست برانوش گفتا چه باید بگوی چو زنهار دادی مه بر تاب روی چنین داد پاسخ گرانمایه شاه چو خواهی که یکسر ببخشم گناه ز دینار رومی به سالی سه بار همی داد باید هزاران هزار دگر آنک باشد نصیبین مرا چو خواهی که کوته شود کین مرا برانوش گفتا که ایران تراست نصیبین و دشت دلیران تراست پذیرفتم این مایه ور باژ و ساو که با کین و خشمت نداریم تاو نوشتند عهدی ز شاپور شاه کزان پس نراند ز ایران سپاه مگر با سزاواری و خرمی کجا روم را زو نیاید کمی ازان پس گسی کرد و بنواختشان سر از نامداران برافراختشان چو ایشان برفتند لشکر براند جهان آفرین را فراوان بخواند همی رفت شادان به اصطخر پارس که اصطخر بد بر زمین فخر پارس چو اندر نصیبین خبر یافتند همه جنگ را تیز بشتافتند که ما را نباید که شاپور شاه نصیبین بگیرد بیارد سپاه که دین مسیحا ندارد درست همش کیش زردشت و زند است و است

شرح و بازنویسی ساده

بخش 666 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).