شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 667 از 993

متن اصلی

چو آید ز ما برنگیرد سخن نخواهیم استا و دین کهن زبردست شد مردم زیردست به کین مرد شهری به زین برنشست چو آگاهی آمد به شاپور شاه که اندر نصیبین ندادند راه ز دین مسیحا برآشفت شاه سپاهی فرستاد بی مر به راه همی گفت پیغمبری کش جهود کشد دین او را نشاید ستود برفتند لشکر به کردار گرد سواران و شیران روز نبرد به یک هفته آنجا همی جنگ بود دران شهر از جنگ بس تنگ بود بکشتند زیشان فراوان سران نهادند بر زنده بند گران همه خواستند آن زمان زینهار نوشتند نامه بر شهریار ببخشیدشان نامبردار شاه بفرمود تا بازگردد سپاه به هر کشوری نامداری گرفت همان بر جهان کامگاری گرفت همی خواندندیش پیروز شاه همی بود یک چند با تاج و گاه کنیزک که او را رهانیده بود بدان کامگاری رسانیده بود دلفروزو فرخ پیش نام کرد ز خوبان مر او را دلارام کرد همان باغبان را بسی خواسته بداد و گسی کردش آراسته همی بود قیصر به زندان و بند به زاری و خواری و زخم کمند به روم اندرون هرچ بودش ز گنج فراز آوریده ز هر سو به رنج بیاورد و یکسر به شاپور داد همی بود یک چند لب پر ز باد سرانجام در بند و زندان بمرد کلاه کیی دیگری را سپرد به رومش فرستاد شاپور شاه به تابوت وز مشک بر سر کلاه چنین گفت کاینست فرجام ما ندانم کجا باشد آرام ما یکی را همه زفتی و ابلهیست یکی با خردمندی و فرهیست برین و بران روز هم بگذرد خنگ آنک گیتی به بد نسپرد به تخت کیان اندر آورد پای همی بود چندی جهان کدخدای وزان پس بر کشور خوزیان فرستاد بسیار سود و زیان ز بهر اسیران یکی شهر کرد جهان را ازان بوم پر بهر کرد کجا خرم آباد بد نام شهر وزان بوم خرم کرا بود بهر کسی را که از پیش ببرید دست بدین مرز بودیش جای نشست بر و بوم او یکسر او را بدی سر سال نو خلعتی بستدی یکی شارستان کرد دیگر به شام که پیروز شاپور کردش به نام به اهواز کرد آن سیم شارستان بدو اندرون کاخ و بیمارستان کنام اسیرانش کردند نام اسیر اندرو یافتی خواب و کام ز شاهیش بگذشت پنجاه سال که اندر زمانه نبودش همال بیامد یکی مرد گویا ز چین که چون او مصور نبیند زمین بدان چربه دستی رسیده به کام یکی برمنش مرد مانی به نام به صورتگری گفت پیغمبرم ز دین آوران جهان برترم ز چین نزد شاپور شد بار خواست به پیغمبری شاه را یار خواست سخن گفت مرد گشاده زبان جهاندار شد زان سخن بدگمان سرش تیز شد موبدان را بخواند زمانی فراوان سخنها براند کزین مرد چینی و چیره زبان فتادستم از دین او در گمان بگویید و هم زو سخن بشنوید مگر خود به گفتار او بگروید بگفتند کین مرد صورت پرست نه بر مایهٔ موبدان موبه دست زمانی سخن بشنو او را بخوان چو بیند ورا کی گشاید زبان بفرمود تا موبد آمدش پیش سخن گفت با او ز اندازه بیش فرو ماند مانی میان سخن به گفتار موبد ز دین کهن بدو گفت کای مرد صورت پرست به یزدان چرا آختی خیره دست کسی کو بلند آسمان آفرید بدو در مکان و زمان آفرید کجا نور و ظلمت بدو اندرست ز هر گوهری گوهرش برترست شب و روز و گردان سپهر بلند کزویت پناهست و زویت گزند همه کردهٔ کردگارست و بس جزو کرد نتواند این کرده کس

شرح و بازنویسی ساده

بخش 667 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).