شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 668 از 993

متن اصلی

به برهان صورت چرا بگروی همی پند دین آوران نشنوی همه جفت و همتا و یزدان یکیست جز از بندگی کردنت رای نیست گرین صورت کرده جنبان کنی سزد گر ز جنبده برهان کنی ندانی که برهان نیاید به کار ندارد کسی این سخن استوار اگر اهرمن جفت یزدان بدی شب تیره چون روز خندان بدی همه ساله بودی شب و روز راست به گردش فزونی نبودی نه کاست نگنجد جهان آفرین در گمان که او برترست از زمان و مکان سخنهای دیوانگانست و بس بدین بر نباشد ترا یار کس سخنها جزین نیز بسیار گفت که با دانش و مردمی بود جفت فرو ماند مانی ز گفتار اوی بپژمرد شاداب بازار اوی ز مانی برآشفت پس شهریار برو تنگ شد گردش روزگار بفرمود پس تاش برداشتند به خواری ز درگاه بگذاشتند چنین گفت کاین مرد صورت پرست نگنجد همی در سرای نشست چو آشوب و آرام گیتی به دوست بباید کشیدن سراپاش پوست همان خامش آگنده باید به کاه بدان تا نجوید کس این پایگاه بیاویختند از در شارستان دگر پیش دیوار بیمارستان جهانی برو آفرین خواندند همی خاک بر کشته افشاندند ز شاپور زان گونه شد روزگار که در باغ با گل ندیدند خار ز داد و ز رای و ز آهنگ اوی ز بس کوشش و جنگ و نیرنگ اوی مر او را به هر بوم دشمن نماند بدی را به گیتی نشیمن نماند چو نومید شد او ز چرخ بلند بشد سالیانش به هفتاد و اند بفرمود تا پیش او شد دبیر ابا موبد موبدان اردشیر جوانی که کهتر برادرش بود به داد و خرد بر سر افسرش بود ورا نام بود اردشیر جوان توانا و دانا به سود و زیان پسر بد یکی خرد شاپور نام هنوز از جهان نارسیده به کام چنین گفت پس شاه با اردشیر که ای گرد و چابک سوار دلیر اگر با من از داد پیمان کنی زبان را به پیمان گروگان کنی که فرزند من چون به مردی رسد به گاه دلیری و گردی رسد سپاری بدو تخت و گنج و سپاه تو دستور باشی ورا نیک خواه من این تاج شاهی سپارم به تو همان گنج و لشکر گذارم به تو بپذرفت زو این سخن اردشیر به پیش بزرگان و پیش دبیر که چون کودک او به مردی رسد که دیهیم و تاج کیی را سزد سپارم همه پادشاهی ورا نسازم جز از نیک خواهی ورا چو بشنید شاپور پیش مهان بدو داد دیهیم و مهر شهان چنین گفت پس شاه با اردشیر که کار جهان بر دل آسان مگیر بدان ای برادر که بیداد شاه پی پادشاهی ندارد نگاه به آگندن گنج شادان بود به زفتی سر سرفرازان بود خنک شاه باداد و یزدان پرست کزو شاد باشد دل زیردست به داد و به بخشش فزونی کند جهان را بدین رهنمونی کند نگه دارد از دشمنان کشورش به ابر اندر آرد سر و افسرش به داد و به آرام گنج آگند به بخشش ز دل رنج بپراگند گناه از گنهکار بگذاشتن پی مردمی را نگه داشتن هرانکس که او این هنرها بجست خرد باید و حزم و رای درست بباید خرد شاه را ناگزیر هم آموزش مرد برنا و پیر دل پادشا چون گراید به مهر برو کامها تازه دارد سپهر گنهکار باشد تن زیردست مگر مردم پاک و یزدان پرست دل و مغز مردم دو شاه تنند دگر آلت تن سپاه تنند چو مغز و دل مردم آلوده گشت به نومیدی از رای پالوده گشت بدان تن سراسیمه گردد روان سپه چون زید شاه بی پهلوان چو روشن نباشد بپراگند تن بی روان را به خاک افگند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 668 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).