شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 67 از 993

متن اصلی

نوندی برافگند نزدیک سام که برگشتم از شاه دل شادکام ابا خلعت خسروانی و تاج همان یاره و طوق و هم تخت عاج چنان شاد شد زان سخن پهلوان که با پیر سر شد به نوی جوان سواری به کابل برافگند زود به مهراب گفت آن کجا رفته بود نوازیدن شهریار جهان وزان شادمانی که رفت از مهان من اینک چو دستان بر من رسد گذاریم هر دو چنان چون سزد چنان شاد شد شاه کابلستان ز پیوند خورشید زابلستان که گفتی همی جان برافشاندند ز هر جای رامشگران خواندند چو مهراب شد شاد و روشن روان لبش گشت خندان و دل شادمان گرانمایه سیندخت را پیش خواند بسی خوب گفتار با او براند بدو گفت کای جفت فرخنده رای بیفروخت از رایت این تیره جای به شاخی زدی دست کاندر زمین برو شهریاران کنند آفرین چنان هم کجا ساختی از نخست بیاید مر این را سرانجام جست همه گنج پیش تو آراستست اگر تخت عاجست اگر خواستست چو بشنید سیندخت ازو گشت باز بر دختر آمد سراینده راز همی مژده دادش به دیدار زال که دیدی چنان چون بباید همال زن و مرد را از بلندی منش سزد گر فرازد سر از سرزنش سوی کام دل تیز بشتافتی کنون هر چه جستی همه یافتی بدو گفت رودابه ای شاه زن سزای ستایش به هر انجمن من از خاک پای تو بالین کنم به فرمانت آرایش دین کنم ز تو چشم آهرمنان دور باد دل و جان تو خانهٔ سور باد چو بشنید سیندخت گفتار اوی به آرایش کاخ بنهاد روی بیاراست ایوانها چون بهشت گلاب و می و مشک و عنبر سرشت بساطی بیفگند پیکر به زر زبر جد برو بافته سر به سر دگر پیکرش در خوشاب بود که هر دانه ای قطره ای آب بود یک ایوان همه تخت زرین نهاد به آیین و آرایش چین نهاد همه پیکرش گوهر آگنده بود میان گهر نقشها کنده بود ز یاقوت مر تخت را پایه بود که تخت کیان بود و پرمایه بود یک ایوان همه جامهٔ رود و می بیاورده از پارس و اهواز و ری بیاراست رودابه را چون نگار پر از جامه و رنگ و بوی بهار همه کابلستان شد آراسته پر از رنگ و بوی و پر از خواسته همه پشت پیلان بیاراستند ز کابل پرستندگان خواستند نشستند بر پیل رامشگران نهاده به سر بر زر افسران پذیره شدن را بیاراستند نثارش همه مشک و زر خواستند همی رند دستان گرفته شتاب چو پرنده مرغ و چو کشتی برآب کسی را نبد ز آمدنش آگهی پذیره نرفتند با فرهی خروشی برآمد ز پرده سرای که آمد ز ره زال فرخنده رای پذیره شدش سام یل شادمان همی داشت اندر برش یک زمان فرود آمد از باره بوسید خاک بگفت آن کجا دید و بشنید پاک نشست از بر تخت پرمایه سام ابا زال خرم دل و شادکام سخنهای سیندخت گفتن گرفت لبش گشت خندان نهفتن گرفت چنین گفت کامد ز کابل پیام پیمبر زنی بود سیندخت نام ز من خواست پیمان و دادم زمان که هرگز نباشم بدو بدگمان ز هر چیز کز من به خوبی بخواست سخنها بران برنهادیم راست نخست آنکه با ماه کابلستان شود جفت خورشید زابلستان دگر آنکه زی او به مهمان شویم بران دردها پاک درمان شویم فرستاده ای آمد از نزد اوی که پردخته شد کار بنمای روی کنون چیست پاسخ فرستاده را چه گوییم مهراب آزاده را ز شادی چنان شد دل زال سام که رنگش سراپای شد لعل فام چنین داد پاسخ که ای پهلوان گر ایدون که بینی به روشن روان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 67 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).