شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 670 از 993

متن اصلی

که بر انجمن مرد بسیار گوی بکاهد به گفتار خود آب روی اگر دانشی مرد راند سخن تو بشنو که دانش نگردد کهن دل مرد مطمع بود پر ز درد به گرد طمع تا توانی مگرد مکن دوستی با دروغ آزمای همان نیز با مرد ناپاک رای سرشت تن از چار گوهر بود گذر زین چهارانش کمتر بود اگر سفله گر مرد با شرم و راد به آزادگی یک دل و یک نهاد سیم کو میانه گزیند ز کار بسند آیدش بخشش کردگار چهارم که بپراگند بر گزاف همی دانشی نام جوید ز لاف دو گیتی بیابد دل مرد راد نباشد دل سفله یک روز شاد بدین گیتی او را بود نام زشت بدان گیتی اندر نیابد بهشت دو گیتی نیابد دل مرد لاف که بپراگند خواسته بر گزاف ستوده کسی کو میانه گزید تن خویش را آفرین گسترید شما را جهان آفرین یار باد همیشه سر بخت بیدار باد جهاندارمان باد فریادرس که تخت بزرگی نماند به کس بگفت این و از پیش برخاستند ز یزدان برو آفرین خواستند چو شد سالیان پنج بر چار ماه بشد شاه روزی به نخچیرگاه جهان شد پر از یوز و باران و سگ چه پرنده و چند تازان به تگ ستاره زدند از پی خوابگاه چو چیزی بخورد و بیاسود شاه سه جام می خسروانی بخورد پراندیشه شد سر سوی خواب کرد پراگنده گشتند لشکر همه چو در خواب شد شهریار رمه بخفت او و از دشت برخاست باد که کس باد ازان سان ندارد به یاد فروبرده چوب ستاره بکند بزد بر سر شهریار بلند جهانجوی شاپور جنگی بمرد کلاه کیی دیگری را سپرد میاز و مناز و متاز و مرنج چه تازی به کین و چه نازی به گنج که بهر تو اینست زین تیره گوی هنر جوی و راز جهان را مجوی که گر بازیابی به پیچی بدرد پژوهش مکن گرد رازش مگرد چنین است کردار این چرخ تیر چه با مرد برنا چه با مردپیر خردمند و شایسته بهرامشاه همی داشت سوک پدر چندگاه چو بنشست بر جایگاه مهی چنین گفت بر تخت شاهنشهی که هر شاه کز داد گنج آگند بدانید کان گنج نپراگند ز ما ایزد پاک خشنود باد بداندیش را دل پر از دود باد همه دانش اوراست ما بنده ایم که کاهنده و هم فزاینده ایم جهاندار یزدان بود داد و راست که نفزود در پادشاهی نه کاست کسی کو به بخشش توانا بود خردمند و بیدار و دانا بود نباید که بندد در گنج سخت به ویژه خداوند دیهیم و تخت وگر چند بخشی ز گنج سخن برافشان که دانش نیاید به بن ز نیک و بدیها به یزدان گرای چو خواهی که نیکیت ماند به جای اگر زو شناسی همه خوب و زشت بیابی به پاداش خرم بهشت وگر برگزینی ز گیتی هوا بمانی به چنگ هوا بی نوا چو داردت یزدان بدو دست یاز بدان تا نمانی به گرم و گداز چنین است امیدم به یزدان پاک که چون سر بیارم بدین تیره خاک جهاندار پیروز دارد مرا همان گیتی افروز دارد مرا گر اندر جهان داد بپراگنم ازان به که بیداد گنج آگنم که ایدر بماند همه رنج ما به دشمن رسد بی گمان گنج ما که تخت بزرگی نماند به کس جهاندار باشد ترا یار بس بد و نیک ماند ز ما یادگار تو تخم بدی تا توانی مکار چو شد سال آن پادشا بر دو هفت به پالیز آن سرو یازان بخفت به یک چندگه دیر بیمار بود دل کهتران پر ز تیمار بود نبودش پسر پنج دخترش بود یکی کهتر از وی برادرش بود بدو داد ناگاه گنج و سپاه همان مهر شاهی و تخت و کلاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 670 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).