شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 671 از 993

متن اصلی

جهاندار برنا ز گیتی برفت برو سالیان برگذشته دو هفت ایا شست و سه ساله مرد کهن تو از باد تا چند رانی سخن همان روز تو ناگهان بگذرد در توبه بگزین و راه خرد جهاندار زین پیر خشنود باد خرد مایه باد و سخن سود باد اگر در سخن موی کافد همی به تاریکی اندر ببافد همی گر او این سخن ها که اندرگرفت به پیری سرآرد نباشد شگفت به نام شهنشاه شمشیرزن به بالا سرش برتر از انجمن زمانه به کام شهنشاه باد سر تخت او افسر ماه باد کزویست کام و بدویست نام ورا باد تاج کیی شادکام بزرگی و دانش ورا راه باد وزو دست بدخواه کوتاه باد چو شد پادشا بر جهان یزدگرد سپه را ز دشت اندرآورد گرد کلاه برادر به سر بر نهاد همی بود ازان مرگ ناشاد شاد چنین گفت با نامداران شهر که هرکس که از داد یابند بهر نخست از نیایش به یزدان کنید دل از داد ما شاد و خندان کنید بدان را نمانم که دارند هوش وگر دست یازند بد را بکوش کسی کو بجوید ز ما راستی بیارامد از کژی و کاستی به هرجای جاه وی افزون کنیم ز دل کینه و آز بیرون کنیم سگالش نگوییم جز با ردان خردمند و بیداردل موبدان کسی را کجا پر ز آهو بود روانش ز بیشی به نیرو بود به بیچارگان بر ستم سازد اوی گر از چیز درویش بفرازد اوی بکوشیم و نیروش بیرون کنیم به درویش ما نازش افزون کنیم کسی کو بپرهیزد از خشم ما همی بگذرد تیز بر چشم ما همی بستر از خاک جوید تنش همان خنجر هندوی گردنش به فرمان ما چشم روشن کنید خرد را به تن بر چو جوشن کنید تن هرکسی گشت لرزان چو بید که گوپال و شمشیرشان بد امید چو شد بر جهان پادشاهیش راست بزرگی فزون کرد و مهرش بکاست خردمند نزدیک او خوار گشت همه رسم شاهیش بیکار گشت کنارنگ با پهلوان و ردان همان دانشی پرخرد موبدان یکی گشت با باد نزدیک اوی جفا پیشه شد جان تاریک اوی سترده شد از جان او مهر و داد به هیچ آرزو نیز پاسخ نداد کسی را نبد نزد او پایگاه به ژرفی مکافات کردی گناه هرانکس که دستور بد بر درش فزایندهٔ اختر و افسرش همه عهد کردند با یکدگر که هرگز نگویند زان بوم و بر همه یکسر از بیم پیچان شدند ز هول شهنشاه بیجان شدند فرستادگان آمدندی ز راه همان زیردستان فریادخواه چو دستور زان آگهی یافتی بدان کارها تیز بشتافتی به گفتار گرم و به آواز نرم فرستاده را راه دادی به شرم بگفتی که شاه از در کار نیست شما را بدو راه دیدار نیست نمودم بدو هرچ درخواستی به فرمانش پیدا شد آن راستی ز شاهیش بگذشت چون هفت سال همه موبدان زو به رنج و وبال سر سال هشتم مه فوردین که پیدا کند در جهان هور دین یکی کودک آمدش هرمزد روز به نیک اختر و فال گیتی فروز هم انگه پدر کرد بهرام نام ازان کودک خرد شد شادکام به در بر ستاره شمر هرک بود که شایست گفتار ایشان شنود یکی مایه ور بود با فر و هوش سر هندوان بود نامش سروش یکی پارسی بود هشیار نام که بر چرخ کردی به دانش لگام بفرمود تا پیش شاه آمدند هشیوار و جوینده راه آمدند به صلاب کردند ز اختر نگاه هم از زیچ رومی بجستند راه از اختر چنان دید خرم نهان که او شهریاری بود در جهان ابر هفت کشور بود پادشا گو شاددل باشد و پارسا

شرح و بازنویسی ساده

بخش 671 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).