شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 674 از 993

متن اصلی

هم از داغ دیگر کمیتی به رنگ تو گفتی ز دریا برآمد نهنگ همی آتش افروخت از نعل اوی همی خون چکید از بر لعل اوی بها داد منذر چو بود ارزشان که در بیشهٔ کوفه بد مرزشان بپذرفت بهرام زو آن دو اسپ فروزنده بر سان آذر گشسپ همی داشتش چون یکی تازه سیب که از باد ناید بروبر نهیب به منذر چنین گفت روزی جوان که ای مرد باهنگ و روشن روان چنین بی بهانه همی داریم زمانی به تیمار نگذاریم همی هرک بینی تو اندر جهان دلی نیست اندر جهان بی نهان ز اندوه باشد رخ مرد زرد به رامش فزاید تن زادمرد برین بر یکی خوبی افزای پس که باشد ز هر درد فریادرس اگر تاجدارست اگر پهلوان به زن گیرد آرام مرد جوان همان زو بود دین یزدان به پای جوان را به نیکی بود رهنمای کنیزک بفرمای تا پنج و شش بیارند با زیب و خورشیدفش مگر زان یکی دو گزین آیدم هم اندیشهٔ آفرین آیدم مگر نیز فرزند بینم یکی که آرام دل باشدم اندکی جهاندار خشنود باشد ز من ستوده بمانم به هر انجمن چو بشنید منذر ز خسرو سخن برو آفرین کرد مرد کهن بفرمود تا سعد گوینده تفت سوی کلبهٔ مرد نخاس رفت بیاورد رومی کنیزک چهل همه از در کام و آرام دل دو بگزید بهرام زان گلرخان که در پوستشان عاج بود استخوان به بالا به کردار سرو سهی همه کام و زیبایی و فرهی ازان دو ستاره یکی چنگ زن دگر لاله رخ چون سهیل یمن به بالا چون سرو و به گیسو کمند بها داد منذر چو آمد پسند بخندید بهرام و کرد آفرین رخش گشت همچون بدخشان نگین جز از گوی و میدان نبودیش کار گهی زخم چوگان و گاهی شکار چنان بد که یک روز بی انجمن به نخچیرگه رفت با چنگ زن کجا نام آن رومی آزاده بود که رنگ رخانش به می داده بود به پشت هیون چمان برنشست ابا سرو آزاده چنگی به دست دلارام او بود و هم کام اوی همیشه به لب داشتی نام اوی به روز شکارش هیون خواستی که پشتش به دیبا بیاراستی فروهشته زو چار بودی رکیب همی تاختی در فراز و نشیب رکابش دو زرین دو سیمین بدی همان هر یکی گوهر آگین بدی همان زیر ترکش کمان مهره داشت دلاور ز هر دانشی بهره داشت به پیش اندر آمدش آهو دو جفت جوانمرد خندان به آزاده گفت که ای ماه من چون کمان را به زه برآرم به شست اندر آرم گره کدام آهو افگنده خواهی به تیر که ماده جوانست و همتاش پیر بدو گفت آزاده کای شیرمرد به آهو نجویند مردان نبرد تو آن ماده را نر گردان به تیر شود ماده از تیر تو نر پیر ازان پس هیون را برانگیز تیز چو آهو ز چنگ تو گیرد گریز کمان مهره انداز تا گوش خویش نهد هم چنان خوار بر دوش خویش هم انگه ز مهره بخاردش گوش بی آزار پایش برآرد به دوش به پیکان سر و پای و گوشش بدوز چو خواهی که خوانمت گیتی فروز کمان را به زه کرد بهرام گور برانگیخت از دشت آرام شور دو پیکان به ترکش یکی تیر داشت به دشت اندر از بهر نخچیر داشت هم انگه چو آهو شد اندر گریز سپهبد سروهای آن نره تیز به تیر دو پیکان ز سر برگرفت کنیزک بدو ماند اندر شگفت هم اندر زمان نر چون ماده گشت سرش زان سروی سیه ساده گشت همان در سروگاه ماده دو تیر بزد همچنان مرد نخچیرگیر دو پیکان به جای سرو در سرش به خون اندرون لعل گشته برش هیون را سوی جفت دیگر بتاخت به خم کمان مهره در مهره ساخت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 674 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).