شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 678 از 993

متن اصلی

چو نزدیکی چشمهٔ سو رسید برون آمد از مهد و دریا بدید ازان آب لختی به سر بر نهاد ز یزدان نیکی دهش کرد یاد زمانی نیامد ز بینیش خون بخورد و بیاسود با رهنمون منی کرد و گفت اینت آیین و رای نشستن چه بایست چندین به جای چو گردنکشی کرد شاه رمه که از خویشتن دید نیکی همه ز دریا برآمد یکی اسپ خنگ سرین گرد چون گور و کوتاه لنگ دوان و چو شیر ژیان پر ز خشم بلند و سیه خایه و زاغ چشم کشان دم در پای با یال و بش سیه سم و کفک افگن و شیرکش چنین گفت با مهتران یزدگرد که این را سپاه اندر آرید گرد بشد گرد چوپان و ده کره تاز یکی زین و پیچان کمند دراز چه دانست راز جهاندار شاه که آوردی این اژدها را به راه فروماند چوپان و لشکر همه برآشفت ازان شهریار رمه هم انگاه برداشت زین و لگام به نزدیک آن اسپ شد شادکام چنان رام شد خنگ بر جای خویش که ننهاد دست از پس و پای پیش ز شاه جهاندار بستد لگام به زین بر نهادن همان گشت رام چو زین بر نهادش برآهخت تنگ نجنبید بر جای تازان نهنگ پس پای او شد که بنددش دم خروشان شد آن بارهٔ سنگ سم بغرید و یک جفته زد بر برش به خاک اندر آمد سر و افسرش ز خاک آمد و خاک شد یزدگرد چه جویی تو زین بر شده هفت گرد چو از گردش او نیابی رها پرستیدن او نیارد بها به یزدان گرای و بدو کن پناه خداوند گردنده خورشید ماه چو او کشته شد اسپ آبی چوگرد بیامد بران چشمهٔ لاژورد به آب اندرون شد تنش ناپدید کس اندر جهان این شگفتی ندید ز لشکر خروشی برآمد چو کوس که شاها زمان آوریدت به طوس همه جامه ها را بکردند چاک همی ریختند از بر یال و خاک ازان پس بکافید موبد برش میان تهیگاه و مغز سرش بیاگند یکسر به کافور و مشک به دیبا تنش را بکردند خشک به تابوت زرین و در مهد ساج سوی پارس شد آن خداوند تاج چنین است رسم سرای بلند چو آرام یابی بترس از گزند تو رامی و با تو جهان رام نیست چو نام خورده آید به از جام نیست پرستیدن دین بهست از گناه چو باشد کسی را بدین پایگاه چو در دخمه شد شهریار جهان ز ایران برفتند گریان مهان کنارنگ با موبد و پهلوان هشیوار دستور روشن روان همه پاک در پارس گرد آمدند بر دخمه یزدگرد آمدند چو گستهم کو پیل کشتی بر اسپ دگر قارن گرد پور گشسپ چو میلاد و چون پارس مرزبان چو پیروز اسپ افگن از گرزبان دگر هرک بودند ز ایران مهان بزرگان و کنداوران جهان کجا خوارشان داشتی یزدگرد همه آمدند اندران شهرگرد چنین گفت گویا گشسپ دبیر که ای نامداران برنا و پیر جهاندارمان تا جهان آفرید کسی زین نشان شهریاری ندید که جز کشتن و خواری و درد و رنج بیاگندن از چیز درویش گنج ازین شاه ناپاک تر کس ندید نه از نامداران پیشین شنید نخواهیم بر تخت زین تخمه کس ز خاکش به یزدان پناهیم و بس سرافراز بهرام فرزند اوست ز مغز و دل و رای پیوند اوست ز منذر گشاید سخن سربسر نخواهیم بر تخت بیدادگر بخوردند سوگندهای گران هرانکس که بودند ایرانیان کزین تخمه کس را به شاهنشهی نخواهیم با تاج و تخت مهی برین برنهادند و برخاستند همی شهریاری دگر خواستند چو آگاهی مرگ شاه جهان پراگنده شد در میان مهان الان شاه و چون پارس پهلوسیاه چو بیورد و شگنان زرین کلاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 678 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).