شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 679 از 993

متن اصلی

همی هریکی گفت شاهی مراست هم از خاک تا برج ماهی مراست جهانی پرآشوب شد سر به سر چو از تخت گم شد سر تاجور به ایران رد و موبد و پهلوان هرانکس که بودند روشن روان بدین کار در پارس گرد آمدند بسی زین نشان داستانها زدند که این تاج شاهی سزاوار کیست ببینید تا از در کار کیست بجویید بخشنده ای دادگر که بندد برین تخت زرین کمر که آشوب بنشاند از روزگار جهان مرغزاریست بی شهریار یکی مرد بد پیر خسرو به نام جوانمرد و روشن دل و شادکام هم از تخمه سرفرازان بد اوی به مرز اندر از بی نیازان بد اوی سپردند گردان بدو تاج و گاه برو انجمن شد ز هر سو سپاه پس آگاهی آمد به بهرام گور که از چرخ شد تخت را آب شور پدرت آن سرافراز شاهان بمرد به مرد و همه نام شاهی ببرد یکی مرد بر گاه بنشاندند به شاهی همی خسروش خواندند بخوردند سوگند یکسر سپاه کزان تخمه هرگز نخواهیم شاه که بهرام فرزند او همچو اوست از آب پدر یافت او مغز و پوست چو بشنید بهرام رخ را بکند ز مرگ پدر شد دلش مستمند برآمد دو هفته ز شهر یمن خروشیدن کودک و مرد و زن چو یک ماه بنشست با سوک شاه سر ماه نو را بیاراست گاه برفتند نعمان و منذر بهم همه تازیان یمن بیش و کم همه زار و با شاه گریان شدند ابی آتش از درد بریان شدند زبان برگشادند زان پس ز بند که ای پرهنر شهریار بلند همه در جهان خاک را آمدیم نه جویای تریاک را آمدیم بمیرد کسی کو ز مادر بزاد زهش چون ستم بینم و مرگ داد به منذر چنین گفت بهرام گور که اکنون چو شد روز ما تار و تور ازین تخمه گر نام شاهنشهی گسسته شود بگسلد فرهی ز دشت سواران برآرند خاک شود جای بر تازیان بر مغاک پراندیشه باشید و یاری کنید به مرگ پدر سوگواری کنید ز بهرام بشنید منذر سخن به مردی یکی پاسخ افگند بن چنین گفت کاین روزگار منست برین دشت روز شکار منست تو بر تخت بنشین و نظاره باش همه ساله با تاج و با یاره باش همه نامداران برین هم سخن که نعمان و منذر فگندند بن ز پیش جهانجوی برخاستند همه تاختن را بیاراستند بفرمود منذر به نعمان که رو یکی لشکری ساز شیران نو ز شیبان و از قیسیان ده هزار فرازآر گرد از در کارزار من ایرانیان را نمایم که شاه کدامست با تاج و گنج و سپاه بیاورد نعمان سپاهی گران همه تیغ داران و نیزه وران بفرمود تا تاختنها برند همه روی کشور به پی بسپرند ره شورستان تا در طیسفون زمین خیره شد زیر نعل اندرون زن و کودک و مرد بردند اسیر کس آن رنجها را نبد دستگیر پر از غارت و سوختن شد جهان چو بیکار شد تخت شاهنشهان پس آگاهی آمد به روم و به چین به ترک و به هند و به مکران زمین که شد تخت ایران ز خسرو تهی کسی نیست زیبای شاهنشهی همه تاختن را بیاراستند به بیدادی از جای برخاستند چو از تخم شاهنشهان کس نبود که یارست تخت کیی را بسود به ایران همی هرکسی دست آخت به شاهنشهی تیز گردن فراخت چو ایرانیان آگهی یافتند یکایک سوی چاره بشتافتند چو گشتند زان رنج یکسر ستوه نشستند یک با دگر همگروه که این کار ز اندازه اندر گذشت ز روم و ز هند و سواران دشت یکی چاره باید کنون ساختن دل و جان ازین کار پرداختن بجستند موبد فرستاده ای سخن گوی و بینادل آزاده ای

شرح و بازنویسی ساده

بخش 679 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).