شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 682 از 993

متن اصلی

ز پنجاه بهرام بود از نخست اگر جست پای پدر گر نجست ز پنجاه بازآوریدند سی ز ایرانی و رومی و پارسی ز سی نیز بهرام بد پیش رو که هم تاجور بود و هم شیر نو ز سی کرد داننده موبد چهار وزین چار بهرام بد شهریار چو تنگ اندرآمد ز شاهی سخن ز ایرانیان هرک او بد کهن نخواهیم گفتند بهرام را دلیر و سبکسار و خودکام را خروشی برآمد میان سران دل هرکسی تیز گشت اندران چنین گفت منذر به ایرانیان که خواهم که دانم به سود و زیان کزین سال ناخورده شاه جوان چرایید پر درد و تیره روان بزرگان به پاسخ بیاراستند بسی خسته دل پارسی خواستند ز ایران کرا خسته بد یزدگرد یکایک بران دشت کردند گرد بریده یکی را دو دست و دو پای یکی مانده بر جای و جانش به جای یکی را دو دست و دو گوش و زبان بریده شده چون تن بی روان یکی را ز تن دور کرده دو کفت ازان مردمان ماند منذر شگفت یکی را به مسمار کنده دو چشم چو منذر بدید آن برآورد خشم غمی گشت زان کار بهرام سخت به خاک پدر گفت کای شوربخت اگر چشم شادیت بر دوختی روان را به آتش چرا سوختی جهانجوی منذر به بهرام گفت که این بد بریشان نباید نهفت سخنها شنیدی تو پاسخ گزار که تندی نه خوب آید از شهریار چنین گفت بهرام کای مهتران جهاندیده و کارکرده سران همه راست گفتید و زین بترست پدر را نکوهش کنم در خورست ازین چاشنی هست نزدیک من کزان تیره شد رای تاریک من چو ایوان او بود زندان من چو بخشایش آورد یزدان من رهانید طینوشم از دست اوی بشد خسته کام من از شست اوی ازان کرده ام دست منذر پناه که هرگز ندیدم نوازش ز شاه بدان خو مبادا که مردم بود چو باشد پی مردمی گم بود سپاسم ز یزدان که دارم خرد روانم همی از خرد برخورد ز یزدان همی خواستم تاکنون که باشد به خوبی مرا رهنمون که تا هرچ با مردمان کرد شاه بشوییم ما جان و دل زان گناه به کام دل زیردستان منم بر آیین یزدان پرستان منم شبان باشم و زیردستان رمه تن آسانی و داد جویم همه منش هست و فرهنگ و رای و هنر ندارد هنر شاه بیدادگر لئیمی و کژی ز بیچارگیست به بیدادگر بر بباید گریست پدر بر پدر پادشاهی مراست خردمندی و نیکخواهی مراست ز شاپور بهرام تا اردشیر همه شهریاران برنا و پیر پدر بر پدربر نیای منند به دین و خرد رهنمای منند ز مادر نبیرهٔ شمیران شهم ز هر گوهری با خرد همرهم هنر هم خرد هم بزرگیم هست سواری و مردی و نیروی دست کسی را ندارم ز مردان به مرد به رزم و به بزم و به هر کارکرد نهفته مرا گنج و آگنده هست همان نامداران خسروپرست جهان یکسر آباد دارم به داد شما یکسر آباد باشید و شاد هران بوم کز رنج ویران شدست ز بیدادی شاه ایران شدست من آباد گردانم آن را به داد همه زیردستان بمانند شاد یکی با شما نیز پیمان کنم زبان را به یزدان گروگان کنم بیاریم شاهنشهی تخت عاج برش در میان تنگ بنهیم تاج ز بیشه دو شیر ژیان آوریم همان تاج را در میان آوریم ببندیم شیر ژیان بر دو سوی کسی را که شاهی کند آرزوی شود تاج برگیرد از تخت عاج به سر برنهد نامبردار تاج به شاهی نشیند میان دو شیر میان شاه و تاج از بر و تخت زیر جز او را نخواهیم کس پادشا اگر دادگر باشد و پارسا

شرح و بازنویسی ساده

بخش 682 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).