شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 687 از 993

متن اصلی

بفرمود تا هرک بد دادجوی سوی موبد موبد آورد روی چو فرمانش آمد ز گیتی به جای منادیگری کرد بر در به پای که ای زیردستان بیدار شاه ز غم دور باشید و دور از گناه وزین پس بران کس کنید آفرین که از داد آباد دارد زمین ز گیتی به یزدان پناهید و بس که دارنده اویست و فریادرس هرانکس که بگزید فرمان ما نپیچد سر از رای و پیمان ما برو نیکویها برافزون کنیم ز دل کینه و آز بیرون کنیم هرانکس که از داد بگریزد اوی به بادآفره در بیاویزد اوی گر ایدونک نیرو دهد کردگار به کام دل ما شود روزگار برین نیکویها فزایش بود شما را بر ما ستایش بود همه شهر ایران به گفتار اوی برفتند شادان دل و تازه روی بدانگه که شد پادشاهیش راست فزون گشت شادی و انده بکاست همه روز نخچیر بد کار اوی دگر اسپ و میدان و چوگان و گوی چنان بد که روزی به نخچیر شیر همی رفت با چند گرد دلیر بشد پیر مردی عصایی به دست بدو گفت کای شاه یزدان پرست به راهام مردیست پرسیم و زر جهودی فریبنده و بدگهر به آزادگی لنبک آبکش به آرایش خوان و گفتار خوش بپرسید زان کهتران کاین کیند به گفتار این پیر سر بر چیند چنین گفت با او یکی نامدار که ای با گهر نامور شهریار سقاایست این لنبک آبکش جوانمرد و با خوان و گفتار خوش به یک نیم روز آب دارد نگاه دگر نیمه مهمان بجوید ز راه نماند به فردا از امروز چیز نخواهد که در خانه باشد به نیز به راهام بی بر جهودیست زفت کجا زفتی او نشاید نهفت درم دارد و گنج و دینار نیز همان فرش دیبا و هرگونه چیز منادیگری را بفرمود شاه که شو بانگ زن پیش بازارگاه که هرکس که از لنبک آبکش خرد آب خوردن نباشدش خوش همی بود تا زرد گشت آفتاب نشست از بر باره بی زور و تاب سوی خانهٔ لنبک آمد چو باد بزد حلقه بر درش و آواز داد که من سرکشی ام ز ایران سپاه چو شب تیره شد بازماندم ز شاه درین خانه امشب درنگم دهی همه مردمی باشد و فرهی ببد شاد لنبک ز آواز اوی وزان خوب گفتار دمساز اوی بدو گفت زود اندر آی ای سوار که خشنود باد ز تو شهریار اگر با تو ده تن بدی به بدی همه یک به یک بر سرم مه بدی فرود آمد از باره بهرامشاه همی داشت آن باره لنبک نگاه بمالید شادان به چیزی تنش یکی رشته بنهاد بر گردنش چو بنشست بهرام لنبک دوید یکی شهره شطرنج پیش آورید یکی کاسه آورد پر خوردنی بیاورد هرگونه آوردنی به بهرام گفت ای گرانمایه مرد بنه مهره بازی از بهر خورد بدید آنک کلنبک بدو داد شاه بخندید و بنهاد بر پیش گاه چو نان خورده شد میزبان در زمان بیاورد جامی ز می شادمان همی خورد بهرام تا گشت مست به خوردنش آنگه بیازید دست شگفت آمد او را ازان جشن اوی وزان خوب گفتار وزان تازه روی بخفت آن شب و بامداد پگاه از آواز او چشم بگشاد شاه چنین گفت لنبک به بهرام گور که شب بی نوا بد همانا ستور یک امروز مهمان من باش وبس وگر یار خواهی بخوانیم کس بیاریم چیزی که باید به جای یک امروز با ما به شادی بپای چنین گفت با آبکش شهریار که امروز چندان نداریم کار که ناچار ز ایدر بباید شدن هم اینجا به نزد تو خواهم بدن بسی آفرین کرد لنبک بروی ز گفتار او تازه تر کرد روی بشد لنبک و آب چندی کشید خریدار آبش نیامد پدید

شرح و بازنویسی ساده

بخش 687 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).