شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 689 از 993

متن اصلی

نمدزین بگسترد و بالینش زین بخفت و دو پایش کشان بر زمین جهود آن در خانه از پس ببست بیاورد خوان و به خوردن نشست ازان پس به بهرام گفت ای سوار چو این داستان بشنوی یاد دار به گیتی هرانکس که دارد خورد سوی مردم بی نوا ننگرد بدو گفت بهرام کاین داستان شنیدستم از گفتهٔ باستان شنیدم به گفتار و دیدم کنون که برخواندی از گفتهٔ رهنمون می آورد چون خورده شد نان جهود ازان می ورا شادمانی فزود خروشید کای رنج دیده سوار برین داستان کهن گوش دار که هرکس که دارد دلش روشنست درم پیش او چون یکی جوشنست کسی کو ندارد بود خشک لب چنانچون توی گرسنه نیم شب بدو گفت بهرام کاین بس شگفت به گیتی مرین یاد باید گرفت که از جام یابی سرانجام نیک خنک میگسار و می و جام نیک چو از کوه خنجر برآورد هور گریزان شد از خانه بهرام گور بران چرمهٔ ناچران زین نهاد چه زین از برش خشک بالین نهاد بیامد به راهام گفت ای سوار به گفتار خود بر کنون پای دار تو گفتی که سرگین این بارگی به جاروب روبم به یکبارگی کنون آنچ گفتی بروب و ببر به رنجم ز مهمان بیدادگر بدو گفت بهرام شو پایکار بیاور که سرگین کشد بر کنار دهم زر که تا خاک بیرون برد وزین خانهٔ تو به هامون برد بدو گفت من کس ندارم که خاک بروبد برد ریزد اندر مغاک تو پیمان که کردی به کژی مبر نباید که خوانمت بیدادگر چو بشنید بهرام ازو این سخن یکی تازه اندیشه افگند بن یکی خوب دستار بودش حریر به موزه درون پر ز مشک و عبیر برون کرد و سرگین بدو کرد پاک بینداخت با خاک اندر مغاک به راهام را گفت کای پارسا گر آزادیم بشنود پادشا ترا از جهان بی نیازی دهد بر مهتران سرفرازی دهد برفت و بیامد به ایوان خویش همه شب همی ساخت درمان خویش پراندیشه آن شب به ایوان بخفت بخندید و آن راز با کس نگفت به شبگیر چون تاج بر سر نهاد سپه را سراسر همه بار داد بفرمود تا لنبک آبکش بشد پیش او دست کرده به کش ببردند ز ایوان به راهام را جهود بداندیش و بدکام را چو در بارگه رفت بنشاندند یکی پاک دل مرد را خواندند بدو گفت رو بارگیها ببر نگر تا نباشی به جز دادگر به خان به راهام شو بر گذار نگر تا چه بینی نهاده بیار بشد پاک دل تا به خان جهود همه خانه دیبا و دینار بود ز پوشیدنی هم ز گستردنی ز افگندنی و پراگندنی یکی کاروان خانه بود و سرای کزان خانه بیرون نبودیش جای ز در و ز یاقوت و هر گوهری ز هر بدره ای بر سرش افسری که دانند موبد مر آن را شمار ندانست کردن بس روزگار فرستاد موبد بدانجا سوار شتر خواست از دشت جهرم هزار همه بار کردند و دیگر نماند همی شاددل کاروان را براند چو بانگ درای آمد از بارگاه بشد مرد بینا بگفت آن به شاه که گوهر فزون زین به گنج تو نیست همان مانده خروار باشد دویست بماند اندران شاه ایران شگفت ز راز دل اندیشه ها برگرفت که چندین بورزید مرد جهود چو روزی نبودش ز ورزش چه سود ازان صد شتروار زر و درم ز گستردنیها و از بیش و کم جهاندار شاه آبکش را سپرد بشد لنبک از راه گنجی ببرد ازان پس براهام را خواند و گفت که ای در کمی گشته با خاک جفت چه گویی که پیغمبرت چند زیست چه بایست چندی به زشتی گریست سوار آمد و گفت با من سخن ازان داستانهای گشته کهن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 689 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).