شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 692 از 993

متن اصلی

بیامد سوم روز شبگیر شاه سوی دشت نخچیرگه با سپاه به دست چپش هرمز کدخدای سوی راستش موبد پاک رای برو داستانها همی خواندند ز جم و فریدون سخن راندند سگ و یوز در پیش و شاهین و باز همی تا به سر برد روز دراز چو خورشید تابان به گنبد رسید به جایی پی گور و آهو ندید چو خورشید تابان درم ساز گشت ز نخچیرگه تنگدل بازگشت به پیش اندر آمد یکی سبز جای بسی اندرو مردم و چارپای ازان ده فراوان به راه آمدند نظاره به پیش سپاه آمدند جهاندار پرخشم و پرتاب بود همی خواست کاید بدان ده فرود نکردند زیشان کسی آفرین تو گفتی ببست آن خران را زمین ازان مردمان تنگدل گشت شاه به خوبی نکرد اندر ایشان نگاه به موبد چنین گفت کاین سبز جای پر از خانه و مردم و چارپای کنام دد و دام و نخچیر باد به جوی اندرون آب چون قیر باد بدانست موبد که فرمان شاه چه بود اندران سوی ده شد ز راه بدیشان چنین گفت کاین سبزجای پر از خانه و مردم و چارپای خوش آمد شهنشاه بهرام را یکی تازه کرد اندرین کام را دگر گفت موبد بدان مردمان که جاوید دارید دل شادمان شما را همه یکسره کرد مه بدان تا کند شهره این خوب ده بدین ده زن و کودکان مهترند کسی را نباید که فرمان برند بدین ده چه مزدور و چه کدخدای به یک راه باید که دارند جای زن و کودک و مرد جمله مهید یکایک همه کدخدای دهید خروشی برآمد ز پرمایه ده ز شادی که گشتند همواره مه زن و مرد ازان پس یکی شد به رای پرستار و مزدور با کدخدای چو ناباک شد مرد برنا به ده بریدند ناگه سر مرد مه همه یک به دیگر برآمیختند به هرجای بی راه خون ریختند چو برخاست زان روستا رستخیز گرفتند ناگاه ازان ده گریز بماندند پیران ابی پای و پر بشد آلت ورزش و ساز و بر همه ده به ویرانی آورد روی درختان شده خشک و بی آب جوی شده دست ویران و ویران سرای رمیده ازو مردم و چارپای چو یک سال بگذشت و آمد بهار بران ره به نخچیر شد شهریار بران جای آباد خرم رسید نگه کرد و بر جای بر ده ندید درختان همه خشک و ویران سرای همه مرز بی مردم و چارپای دل شاه بهرام ناشاد گشت ز یزدان بترسید و پر داد گشت به موبد چنین گفت کای روزبه دریغست ویران چنین خوب ده برو تیز و آباد گردان بگه نج چنان کن کزین پس نبینند رنج ز پیش شهنشاه موبد برفت از آنجا به ویران خرامید تفت ز برزن همی سوی برزن شتافت بفرجام بیکار پیری بیافت فرود آمد از باره بنواختش بر خویش نزدیک بنشاختش بدو گفت کای خواجهٔ سالخورد چنین جای آباد ویران که کرد چنین داد پاسخ که یک روزگار گذر کرد بر بوم ما شهریار بیامد یکی بی خرد موبدی ازان نامداران بی بر بدی بما گفت یکسر همه مهترید نگر تا کسی را به کس نشمرید بگفت این و این ده پرآشوب گشت پر از غارت و کشتن و چوب گشت که یزدان ورا یار به اندازه باد غم و مرگ و سختی بر و تازه باد همه کار این جا پر از تیرگیست چنان شد که بر ما بباید گریست ازین گفته پردرد شد روزبه بپرسید و گفت از شما کیست مه چنین داد پاسخ که مهتر بود به جایی که تخم گیا بر بود بدو روزبه گفت مهتر تو باش بدین جای ویران به سر بر تو باش ز گنج جهاندار دینار خواه هم از تخم و گاو و خر و بار خواه بکش هرک بیکار بینی به ده همه کهترانند یکسر تو مه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 692 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).