شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 696 از 993

متن اصلی

به نرمی به شاه جهان گفت خیز که آمد همی گنجها را جهیز یکی خانهٔ گوهر آمد پدید که چرخ فلک داشت آن را کلید بدو گفت بنگر که بر گنج نام نویسد کسی کش بود گنج کام نگه کن بدان گنج تا نام کیست گر آگندن او به ایام کیست بیامد سر موبدان چون شنید بران گاو بر مهر جمشید دید به شاه جهان گفت کردم نگاه نوشتست بر گاو جمشید شاه بدو گفت شاه ای سر موبدان به هر کار داناتر از بخردان ز گنجی که جمشید بنهاد پیش چرا کرد باید مرا گنج خویش هر آن گنج کان جز به شمشیر و داد فراز آید آن پادشاهی مباد به ارزانیان ده همه هرچ هست مبادا که آید به ما برشکست اگر نام باید که پیدا کنیم به داد و به شمشیر گنج آگنیم نباید سپاه مرا بهره زین نه تنگست بر ما زمان و زمین فروشید گوهر به زر و به سیم زن بیوه و کودکان یتیم تهی دست مردم که دارند نام گسسته دل از نام و آرام و کام ز ویران و آباد گرد آورید ازان پس یکایک همه بشمرید ببخشید دینار گنج و درم به مزد روان جهاندار جم ازان ده یک آنرا که بنمود راه همی شاه جست از میان سپاه مرا تا جوان باشم و تن درست چرا بایدم گنج جمشید جست گهر هرک بستاند از جمشید به گیتی مبادش به نیکی امید چو با لشکر تن به رنج آوریم ز روم و ز چین نام و گنج آوریم مرا اسپ شبدیز و شمشیر تیز نگیرم فریب و ندانم گریز وزان جایگه شد سوی گنج خویش که گرد آورید از خوی و رنج خویش بیاورد گردان کشورش را درم داد یکساله لشکرش را یکی بزمگه ساخت چون نوبهار بیاراست ایوان گوهرنگار می لعل رخشان به جام بلور چو شد خرم و شاد بهرام گور به یاران چنین گفت کای سرکشان شنیده ز تخت بزرگی نشان ز هوشنگ تا نوذر نامدار کجا ز آفریدون بد او یادگار برین هم نشان تا سر کیقباد که تاج فریدون به سر بر نهاد ببینید تا زان بزرگان که ماند بریشان به جز آفرین را که خواند چو کوتاه شد گردش روزگار سخن ماند زان مهتران یادگار که این را منش بود و آن را نبود یکی را نکوهش دگر را ستود یکایک به نوبت همه بگذریم سزد گر جهان را به بد نسپریم چرا گنج آن رفتگان آوریم وگر دل به دینارشان گستریم نبندم دل اندر سرای سپنج ننازم به تاج و نیازم به گنج چو روزی به شادی همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد هرانکس کزین زیردستان ما ز دهقان و از در پرستان ما بنالد یکی کهتر از رنج من مبادا سر وافسر وگنج من یکی پیر بد نام او ماهیار شده سال او بر صد و شست و چار چو آواز بشنید بر پای خاست چنین گفت کای مهتر داد و راست چنین یافتم از فریدون و جم وزان نامداران هر بیش و کم چو تو شاه ننشست کس در جهان نه کس این شنید از کهان و مهان به هنگام جم چون سخن راندند ورا گنج گاوان همی خواندند چو گنجی پراگنده ای در جهان میان کهان و میان مهان دلت گر به درهای دریاستی ز دریا گهر موج برخاستی ندانست کس در جهان کان کجاست به خاکست گر در دم اژدهاست تو چون یافتی ننگریدی به گنج که ننگ آمدت این سرای سپنج به دریا همانا که چندین گهر به دیده ندیدست کس بیشتر به دوریش بخشیدی این گوهران همان گاو گوهر کران تا کران پس از رفتنت نام تو زنده باد تو آباد و پیروز و بخت از تو شاد بسی دفتر خسروان زین سخن سیه گردد و هم نیاید به بن

شرح و بازنویسی ساده

بخش 696 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).