شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 698 از 993

متن اصلی

که طغری به شاخی برآویختست کنون بازدارش بگیرد به دست چو طغری پدید آمد آن پیر گفت که ای بر زمین شاه بی بار و جفت پی مرزبان بر تو فرخنده باد همه تاجداران ترا بنده باد بدین شادی اکنون یکی جام خواه چو آرام دل یافتی کام خواه شهنشاه گیتی بران آبگیر فرود آمد و شادمان گشت پیر بیامد هم انگاه دستور اوی همان گنج داران و گنجور اوی بیاورد برزین می سرخ و جام نخستین ز شاه جهان برد نام بیاورد خوان و خورش ساختند چو از خوردن نان بپرداختند ازان پس بیاورد جامی بلور نهادند بر دست بهرام گور جهاندار بهرام بستد نبید از اندازهٔ خط برتر کشید چو برزین چنان دید برگشت شاد بیامد به هر جای خمی نهاد چو شد مست برزین بدان دختران چنین گفت کای پرخرد مهتران بدین باغ بهرامشاه آمدست نه گردنکشی با سپاه آمدست هلا چامه پیش آور ای چامه گوی تو چنگ آور ای دختر ماه روی برفتند هر سه به نزدیک شاه نهادند بر سر ز گوهر کلاه یکی پای کوب و دگر چنگ زن سه دیگر خوش آواز لشکر شکن به آواز ایشان شهنشاه جام ز باده تهی کرد و شد شادکام بدو گفت کاین دختران کیند که با تو بدین شادمانی زیند چنین گفت برزین که ای شهریار مبیناد بی تو کسی روزگار چنان دان که این دلبران منند پسندیده و دختران منند یکی چامه گوی و یکی چنگ زن سیم پای کوبد شکن بر شکن چهارم به کردار خرم بهار بدین سان که بیند همی شهریار بدان چامه زن گفت کای ماه روی بپرداز دل چامهٔ شاه گوی بتان چامه و چنگ برساختند یکایک دل از غم بپرداختند نخستین شهنشاه را چامه گوی چنین گفت کای خسرو ماه روی نمانی مگر بر فلک ماه را به شادی همان خسرو گاه را به دیدار ماهی و بالای ساج بنازد بتو تخت شاهی و تاج خنک آنک شبگیر بیندت روی خنک آنک یابد ز موی تو بوی میان تنگ چون شیر و بازو ستبر همی فر تاجت برآید به ابر به گلنار ماند همی چهر تو به شادی بخندد دل از مهر تو دلت همچو دریا و رایت چو ابر شکارت نبینم همی جز هژبر همی مو شکافی به پیکان تیر همی آب گردد ز داد تو شیر سپاهی که بیند کمند ترا همان بازوی زورمند ترا به درد دل و مغز جنگاوران وگر چند باشد سپاهی گران چو آن چامه بشنید بهرام گور بخورد آن گران سنگ جام بلور بدو گفت شاه ای سرافراز مرد چشیده ز گیتی بسی گرم و سرد نیابی تو داماد بهتر ز من گو شهریاران سر انجمن بمن ده تو این هر سه دخترت را به کیوان برافرازم اخترت را به دو گفت برزین که ای شهریار بتو شاد بادا می و میگسار که یارست گفت این خود اندر جهان که دارد چنین زهره اندر نهان مرا گر پذیری بسان رهی که بپرستم این تخت شاهنشهی پرستش کنم تاج و تخت ترا همان فر و اورنگ و بخت ترا همان این سه دختر پرستنده اند به پیش تو بر پای چون بنده اند پرستندگان را پسندید شاه بدان سان که از دور دیدش سه ماه به بالای ساجند و همرنگ عاج سزاوار تخت اند و زیبای تاج پس انگاه گفتش به بهرام پیر که ای شاه دشمن کش و شیرگیر بگویم کنون هرچ هستم نهان بد و نیک با شهریار جهان ز پوشیدنی هم ز گستردنی ز افگندنی و پراگندگی همانا شتربار باشد دویست به ایوان من بنده گر بیش نیست همان یاره و طوق و هم تاج و تخت کزان دختران را بود نیک بخت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 698 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).