شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 707 از 993

متن اصلی

چو بینم رخ سیب بیجاده رنگ شود آسمان همچو پشت پلنگ برومند و بویا بهاری بود می سرخ چون غمگساری بود هوا راست گردد نه گرم و نه سرد زمین سبزه و آبها لاژورد چو با مهرگانی بپوشیم خز به نخچیر باید شدن سوی جز بدان دشت نخچیر کاری کنیم که اندر جهان یادگاری کنیم کنون گردن گور گردد سبتر دل شیر نر گیرد و رنگ ببر سگ و یوز با چرغ و شاهین و باز نباید کشیدن به راه دراز که آن جای گرزست و تیر و کمان نباشیم بی تاختن یک زمان بیابان که من دیده ام زیر جز شده چون بن نیزه بالای گز بران جایگه نیز یابیم شیر شکاری بود گر بمانیم دیر همی بود تا ابر شهریوری برآمد جهان شد پر از لشکری ز هر گوشه ای لشکری جنگجوی سوی شاه ایران نهادند روی ازیشان گزین کرد گردنکشان کسی کو ز نخچیر دارد نشان بیاورد لشکر به دشت شکار سواران شمشیر زن ده هزار ببردند خرگاه و پرده سرای همان خیمه و آخر و چارپای همه زیردستان به پیش سپاه برفتند هرجای کندند چاه بدان تا نهند از بر چاه چرخ کنند از بر چرخ چینی سطرخ پس لشکر اندر همی تاخت شاه خود و ویژگان تا به نخچیرگاه بیابان سراسر پر از گور دید همه بیشه از شیر پرشور دید چنین گفت کاینجا شکار منست که از شیر بر خاک چندین تنست بخسپید شادان دل و تن درست که فردا بباید مرا شیر جست کنون میگساریم تا چاک روز چو رخشان شود هور گیتی فروز نخستین به شمشیر شیر افگنیم همان اژدهای دلیر افگنیم چو این بیشه از شیر گردد تهی خدنگ مرا گور گردد رهی ببود آن شب و بامداد پگاه سوی بیشه رفتند شاه و سپاه هم انگاه بیرون خرامید شیر دلاور شده خورده از گور سیر به یاران چنین گفت بهرام گرد که تیر و کمان دارم و دست برد ولیکن به شمشیر یازم به شیر بدان تا نخواند مرا نادلیر بپوشید تر کرده پشمین قبای به اسپ نبرد اندر آورد پای چو شیر اژدها دید بر پای خاست ز بالا دو دست اندر آورد راست همی خواست زد بر سر اسپ اوی بزد پاشنه مرد نخچیر جوی بزد بر سر شیر شمشیر تیز سبک جفت او جست راه گریز ز سر تا میانش بدونیم کرد دل نره شیران پر از بیم کرد بیامد دگر شیر غران دلیر همی جفت او بچه پرورد زیر بزد خنجری تیز بر گردنش سر شیر نر کنده شد از تنش یکی گفت کای شاه خورشید چهر نداری همی بر تن خویش مهر همه بیشه شیرند با بچگان همه بچگان شیر مادر مکان کنون باید آژیر بودن دلیر که در مهرگان بچه دارد به زیر سه فرسنگ بالای این بیشه است به یک سال اگر شیرگیری به دست جهان هم نگردد ز شیران تهی تو چندین چرا رنج بر تن نهی چو بنشست بر تخت شاه از نخست به پیمان جز از چنگ شیران نجست کنون شهریاری به ایران تراست به گور آمدی جنگ شیران چراست بدو گفت شاه ای خردمند پیر به شبگیر فردا من و گور و تیر سواران گردنکش اندر زمان نکردند نامی به تیر و کمان اگر داد مردی بخواهیم داد به گوپال و شمشیر گیریم یاد بدو گفت موبد که مرد سوار نبیند چو تو گرد در کارزار که چشم بد از فر تو دور باد نشست تو در گلشن و سور باد به پرده سرای آمد از بیشه شاه ابا موبد و پهلوان سپاه همی خواند لشکر برو آفرین که بی تو مبادا کلاه و نگین به خرگاه شد چون سپه بازگشت ز دادنش گیتی پرآواز گشت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 707 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).