شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 708 از 993

متن اصلی

یکی دانشی مرزبان پیش کار به خرگاه نو بر پراگنده خار نهادند کافور و مشک و گلاب بگسترد مشک از بر جای خواب همه خیمه ها خوان زرین نهاد برو کاسه آرایش چین نهاد بیاراست سالار خوان از بره همه خوردنیها که بد یکسره چو نان خورده شد شاه بهرام گور بفرمود جامی بزرگ از بلور که آرد پری چهرهٔ میگسار نهد بر کف دادگر شهریار چنین گفت کان شهریار اردشیر که برنا شد از بخت او مرد پیر سر مایه او بود ما کهتریم اگر کهتری را خود اندر خوریم به رزم و به بزم و به رای و به خوان جز او را جهاندار گیتی مخوان بدانگه که اسکندر آمد ز روم به ایران و ویران شد این مرز و بوم کجا ناجوانمرد بود و درشت چو سی و شش از شهریاران بکشت لب خسروان پر ز نفرین اوست همه روی گیتی پر از کین اوست کجا بر فریدون کنند آفرین برویست نفرین ز جویای کین مبادا جز از نیکویی در جهان ز من در میان کهان و مهان بیارید گفتا منادیگری خوش آواز و از نامداران سری که گردد سراسر به گرد سپاه همی برخروشد به بی راه و راه بگوید که بر کوی بر شهر جز گر از گوهر و زر و دیبا و خز چنین تا به خاشاک ناچیز پست بیازد کسی ناسزاوار دست بر اسپش نشانم ز پس کرده روی ز ایدر کشان با دو پرخاشجوی دو پایش ببندند در زیر اسپ فرستمش تا خان آذرگشسپ نیایش کند پیش آتش به خاک پرستش کند پیش یزدان پاک بدان کس دهم چیز او را که چیز ازو بستد و رنج او دید نیز وگر اسپ در کشت زاری کند ور آهنگ بر میوه داری کند ز زندان نیابد به سالی رها سوار سرافراز گر بی بها همان رنج ما بس گزیدست بهر بیاییم و آزرده گردند شهر برفتند بازارگانان شهر ز جز و ز برقوه مردم دو بهر بیابان چو بازار چین شد ز بار بران سو که بد لشکر شهریار دگر روز چون تاج بفروخت هور جهاندار شد سوی نخچیر گور کمان را به زه بر نهاده سپاه پس لشکر اندر همی رفت شاه چنین گفت هرکو کمان را به دست بمالد گشاید به اندازه شست نباید زدن تیر جز بر سرون که از سینه پیکانش آید برون یکی پهلوان گفت کای شهریار نگه کن بدین لشکر نامدار که با کیست زین گونه تیر و کمان بداندیش گر مرد نیکی گمان مگر باشد این را گشاد برت که جاوید بادا سر و افسرت چو تو تیر گیری و شمشیر و گرز ازان خسروی فر و بالای برز همه لشکر از شاه دارند شرم ز تیر و کمانشان شود دست نرم چنین داد پاسخ که این ایزدیست کزو بگذری زور بهرام چیست برانگیخت شبدیز بهرام را همی تیز کرد او دلارام را چو آمدش هنگام بگشاد شست بر گور را با سرونش ببست هم انگاه گور اندر آمد به سر برفتند گردان زرین کمر شگفت اندران زخم او ماندند یکایک برو آفرین خواندند که کس پر و پیکان تیرش ندید به بالای آن گور شد ناپدید سواران جنگی و مردان کین سراسر برو خواندند آفرین بدو پهلوان گفت کای شهریار مبیناد چشمت بد روزگار سواری تو و ما همه بر خریم هم از خروران در هنر کمتریم بدو گفت شاه این نه تیر منست که پیروزگر دستگیر منست کرا پشت و یاور جهاندار نیست ازو خوارتر در جهان خوار نیست برانگیخت آن بارکش را ز جای تو گفتی شد آن باره پران همای یکی گور پیش آمدش ماده بود بچه پیش ازو رفته او مانده بود یکی تیغ زد بر میانش سوار بدونیم شد گور ناپایدار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 708 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).