شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 713 از 993

متن اصلی

به نزدیک مهمان شد آن پاک رای همی برد خوان از پسش کدخدای نهاده بدو کاسهٔ شیربا چه نیکو بدی گر بدی زیربا ازان شیربا شاه لختی بخورد چنین گفت پس با زن رادمرد که این تازیانه به درگاه بر بیاویز جایی که باشد گذر نگه کن یکی شاخ بر در بلند نباید که از باد یابد گزند ازان پس ببین تا که آید ز راه همی کن بدین تازیانه نگاه خداوند خانه بپویید سخت بیاویخت آن شیب شاه از درخت همی داشت آن را زمانی نگاه پدید آمد از راه بی مر سپاه هرانکس که این تازیانه بدید به بهرامشاه آفرین گسترید پیاده همه پیش شیب دراز برفتند و بردند یک یک نماز زن و شوی گفت این به جز شاه نیست چنین چهره جز درخور گاه نیست پر از شرم رفتند هر دو ز راه پیاده دوان تا به نزدیک شاه که شاها بزرگا ردا بخردا جهاندار و بر موبدان موبدا بدین خانه درویش بد میزبان زنی بی نوا شوی پالیزبان بران بندگی نیز پوزش نمود همان شاه ما را پژوهش نمود که چون تو بدین جای مهمان رسید بدین بی نوا خانه و مان رسید بدو گفت بهرام کای روزبه ترا دادم این مرز و این خوب ده همیشه جز از میزبانی مکن برین باش و پالیزبانی مکن بگفت این و خندان بشد زان سرای نشست از بر بارهٔ بادپای بشد زان ده بی نوا شهریار بیامد به ایوان گوهرنگار برین گونه یک چند گیتی بخورد به رزم و به بزم و به ننگ و نبرد پس آگاهی آمد به هند و به روم به ترک و به چین و به آباد بوم که بهرام را دل به بازیست بس کسی را ز گیتی ندارد به کس طلایه نه و دیده بان نیز نه به مرز اندرون پهلوان نیز نه به بازی همی بگذارند جهان نداند همی آشکار و نهان چو خاقان چین این سخنها شنید ز چین و ختن لشکری برگزید درم داد و سر سوی ایران نهاد کسی را نیامد ز بهرام یاد وزان سوی قیصر سپه برگرفت همه کشور روم لشگر گرفت به ایران چو آگاهی آمد ز روم ز هند و ز چین و ز آباد بوم که قیصر سپه کرد و لشکر کشید ز چین و ختن لشکر آمد پدید به ایران هرانکس که بد پیش رو ز پیران و از نامداران نو همه پیش بهرام گور آمدند پر از خشم و پیکار و شور آمدند بگفتند با شاه چندی درشت که بخت فروزانت بنمود پشت سر رزمجویان به رزم اندرست ترا دل به بازی و بزم اندرست به چشم تو خوارست گنج و سپاه هم ان تاج ایران و هم تخت و گاه چنین داد پاسخ جهاندار شاه بدان موبدان نماینده راه که دادار گیهان مرا یاورست که از دانش برتران برترست به نیروی آن پادشاه بزرگ که ایران نگه دارم از چنگ گرگ به بخت و سپاه و به شمشیر و گنج ز کشور بگردانم این درد و رنج همی کرد بازی بدان همنشان وزو پر ز خون دیدهٔ سرکشان همی گفت هرکس کزین پادشا بپیچد دل مردم پارسا دل شاه بهرام بیدار بود ازین آگهی پر ز تیمار بود همی ساختی کار لشکر نهان ندانست رازش کس اندر جهان همه شهر ایران ز کارش به بیم از اندیشگان دل شده به دو نیم همه گشته نومید زان شهریار تن و کدخدایی گرفتند خوار پس آگاه آمد به بهرامشاه که آمد ز چین اندر ایران سپاه جهاندار گستهم را پیش خواند ز خاقان چین چند با او براند کجا پهلوان بود و دستور بود چو رزم آمدی پیش رنجور بود دگر مهرپیروز به زاد را سوم مهربرزین خراد را چو بهرام پیروز بهرامیان خزروان رهام با اندیان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 713 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).