شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 717 از 993

متن اصلی

ز گفتار او شاه خشنود گشت چنین آتش تیز بی دود گشت چغانی و چگلی و بلخی ردان بخاری و از غرجگان موبدان برفتند با باژ و برسم به دست نیایش کنان پیش آتش پرست که ما شاه را یکسره بنده ایم همان باژ را گردن افگنده ایم همان نیز هر سال با باژ و ساو به درگه شدی هرک بودیش تاو چو شد ساخته کار آتشکده همان جای نوروز و جشن سده بیامد سوی آذرآبادگان خود و نامداران و آزادگان پرستندگان پیش آذر شدند همه موبدان دست بر سر شدند پرستندگان را ببخشید چیز وز آتشکده روی بنهاد تیز خرامان بیامد به شهر صطخر که شاهنشهان را بدان بود فخر پراگنده از چرم گاوان میش که بر پشت پیلان همی راند پیش هزار و صد و شست قنطار بود درم بو ازو نیز و دینار بود که بر پهلوی موبد پارسی همی نام بردیش پیداوسی بیاورد پس مشکهای ادیم بگسترد و شادان برو ریخت سیم به ره بر هران پل که ویران بدید رباطی که از کاروانان شنید ز گیتی دگر هرکه درویش بود وگر نانش از کوشش خویش بود سدگیر به کپان بسختید سیم زن بیوه و کودکان یتیم چهارم هران پیر کز کارکرد فروماند وزو روز ننگ و نبرد به پنجم هرانکس که بد با نژاد توانگر نکردی ازو هیچ یاد ششم هرکه آمد ز راه دراز همی داشت درویشی خویش راز بدیشان ببخشید چندین درم نبد شاه روزی ز بخشش دژم غنیمت همه بهر لشکر نهاد نیامدش از آگندن گنج باد بفرمود پس تاج خاقان چین که پیش آورد مردم پاک دین گهرها که بود اندرو آژده بکندند و دیوار آتشکده به زر و به گوهر بیاراستند سر تخت آذر بپیراستند وزان جایگه شد سوی طیسفون که نرسی بد و موبد رهنمون پذیره شدندش همه مهتران بزرگان ایران و کنداوران چو نرسی بدید آن سر و تاج شاه درفش دلفروز و چندان سپاه پیاده شد و برد پیشش نماز بزرگان و هم موبد سرفراز بفرمود بهرام تا برنشست گرفت آن زمان دست او را به دست بیامد نشست از بر تخت زر بزرگان به پیش اندرون با کمر ببخشید گنجی به مرد نیاز در تنگ زندان گشادند باز زمانه پر از رامش و داد شد دل غمگنان از غم آزاد شد ز هر کشوری رنج و غم دور کرد ز بهر بزرگان یکی سور کرد بدان سور هرکس که بشتافتی همه خلعت مهتری یافتی سیوم روز بزم ردان ساختند نویسنده را پیش بنشاختند به می خوردن اندر چو بگشاد چهر یکی نامه بنوشت شادان به مهر سر نامه کرد آفرین از نخست بران کو روان را به شادی بشست خرد بر دل خویش پیرایه کرد به رنج تن از مردمی مایه کرد همه نیکویها ز یزدان شناخت خرد جست و با مرد دانا بساخت بدانید کز داد جز نیکویی نیاید نکوبد در بدخویی هرانکس که از کارداران ما سرافراز و جنگی سواران ما بنالد نه بیند به جز چاه و دار وگر کشته بر خاک افگنده خوار بکوشید تا رنجها کم کنید دل غمگنان شاد و بی غم کنید که گیتی فراوان نماند به کس بی آزاری و داد جویید و بس بدین گیتی اندر نشانه منم سر راستی را بهانه منم که چندان سپه کرد آهنگ من هم آهنگ این نامدار انجمن از ایدر برفتم به اندک سپاه شدند آنک بدخواه بد نیک خواه یکی نامداری چو خاقان چین جهاندار با تاج و تخت و نگین به دست من اندر گرفتار شد سر بخت ترکان نگونسار شد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 717 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).