شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 719 از 993

متن اصلی

بفرمود تا خلعتش ساختند گرانمایه گنجی بپرداختند بدو گفت یزدان پناه تو باد سر تخت خورشید گاه تو باد به رفتن دو هفته درنگ آمدش تن آسان خراسان به چنگ آمدش چو نرسی بشد هفته ای برگذشت دل شاه ز اندیشه پردخته گشت بفرمود تا موبد موبدان برفت و بیاورد چندی ردان بدو گفت شد کار قیصر دراز رسولش همی دیر یابد جواز چه مردست و اندر خرد تا کجاست که دارد روان از خرد پشت راست بدو گفت موبد انوشه بدی جهاندار و با فره ایزدی یکی مرد پیرست با رای و شرم سخن گفتنش چرب و آواز نرم کسی کش فلاطون به دست اوستاد خردمند و بادانش و بانژاد یکی برمنش بود کامد ز روم کنون خیره گشت اندرین مرز و بوم بپژمرد چون لاله در ماه دی تنش خشک و رخساره همرنگ نی همه کهترانش به کردار میش که روز شکارش سگ آید به پیش به کندی و تندی بما ننگرید وزین مرز کس را به کس نشمرید به موبد چنین گفت بهرام گور که یزدان دهد فر و دیهیم و زور مرا گر جهاندار پیروز کرد شب تیره بر بخت من روز کرد یکی قیصر روم و قیصر نژاد فریدون ورا تاج بر سر نهاد بزرگست وز سلم دارد نژاد ز شاهان فزون تر به رسم و به داد کنون مردمی کرد و فرزانگی چو خاقان نیامد به دیوانگی ورا پیش خوانیم هنگام بار سخن تا چه گوید که آید به کار وزان پس به خوبی فرستمش باز ز مردم نیم در جهان بی نیاز یکی رزم جوید سپاه آورد دگر بزم و زرین کلاه آورد مرا ارج ایشان بباید شناخت بزرگ آنک با نامداران بساخت برو آفرین کرد موبد به مهر که شادان بدی تا بگردد سپهر سپهبد فرستاده را پیش خواند بران نامور پیشگاهش نشاند چو بشنید بیدار شاه جهان فرستاده را خواند پیش مهان بیامد جهاندیده دانای پیر سخن گوی و بادانش و یادگیر به کش کرده دست و سرافگنده پست بر تخت شاهی به زانو نشست بپرسید بهرام و بنواختش بر تخت پیروزه بنشاختش بدو گفت کایدر بماندی تو دیر ز دیدار این مرز ناگشته سیر مرا رزم خاقان ز تو باز داشت به گیتی مرا همچو انباز داشت کنون روزگار توام تازه شد ترا بودن ایدر بی اندازه شد سخن هرچ گویی تو پاسخ دهیم وز آواز تو روز فرخ نهیم فرستادهٔ پیر کرد آفرین که بی تو مبادا زمان و زمین هران پادشاهی که دارد خرد ز گفت خردمند رامش برد به یزدان خردمند نزدیک تر بداندیش را روز تاریک تر تو بر مهتران جهان مهتری که هم مهتر و شاه و هم بهتری ترا دانش و هوش و دادست و فر بر آیین شاهان پیروزگر همانت خرد هست و پاکیزه رای بر هوشمندان توی کدخدای که جاوید بادی تن و جان درست مبیناد گردون میان تو سست زبانت ترازوست و گفتن گهر گهر سخته هرگز که بیند به زر اگر چه فرستادهٔ قیصرم همان چاکر شاه را چاکرم درودی رسانم ز قیصر به شاه که جاوید باد این سر و تاج و گاه و دیگر که فرمود تا هفت چیز بپرسم ز دانندگان تو نیز بدو گفت شاه این سخنها بگوی سخن گوی را بیشتر آب روی بفرمود تا موبد موبدان بشد پیش با مهتران و ردان بشد موبد و هرکه دانا بدند به هر دانشی بر توانا بدند سخن گوی بگشاد راز از نهفت سخنهای قیصر به موبد بگفت به موبد چنین گفت کای رهنمون چه چیز آنک خوانی همی اندرون دگر آنک بیرونش خوانی همی جزین نیز نامش ندانی همی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 719 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).