شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 721 از 993

متن اصلی

که تخت شهنشاه بیند همی چو موبد بروبر نشیند همی به دانش جهان را بلند افسری به موبد ز هر مهتری برتری اگر باژ خواهی ز قیصر رواست ک دستور تو بر جهان پادشاست ز گفتار او شاد شد شهریار دلش تازه شد چو گل اندر بهار برون شد فرستاده از پیش شاه شب آمد برآمد درفش سیاه پدید آمد آن چادر مشکبوی به عنبر بیالود خورشید روی شکیبا نبد گنبد تیزگرد سر خفته از خواب بیدار کرد درفشی بزد چشمهٔ آفتاب سر شاه گیتی سبک شد ز خواب در بار بگشاد سالار بار نشست از بر تخت خود شهریار بفرمود تا خلعت آراستند فرستاده را پیش او خواستند ز سیمین و زرین و اسپ و ستام ز دینار گیتی که بردند نام ز دینار و گوهر ز مشک و عبیر فزون گشت از اندیشهٔ تیزویر چو از کار رومی بپردخت شاه دلش گشت پیچان ز کار سپاه بفرمود تا موبد رای زن بشد با یکی نامدار انجمن ببخشید روی زمین سربسر ابر پهلوانان پرخاشخر درم داد و اسپ و نگین و کلاه گرانمایه را کشور و تاج و گاه پر از راستی کرد یکسر جهان وزو شادمانه کهان و مهان هرانکس که بیداد بد دور کرد به نادادن چیز و گفتار سرد وزان پس چنین گفت با موبدان که ای پرهنر پاک دل بخردان جهان را ز هرگونه دارید یاد ز کردار شاهان بیداد و داد بسی دست شاهان ز بیداد و آز تهی ماند و هم تن ز آرام و ناز جهان از بداندیش در بیم بود دل نیک مردان به دو نیم بود همه دست کرده به کار بدی کسی را نبد کوشش ایزدی نبد بر زن و زاده کس پادشا پر از غم دل مردم پارسا به هر جای گستردن دست دیو بریده دل از بیم گیهان خدیو سر نیکویها و دست بدیست در دانش و کوشش بخردیست همه پاک در گردن پادشاست که پیدا شود زو همه کژ و راست پدر گر به بیداد یازید دست نبد پاک و دانا و یزدان پرست مدارید کردار او بس شگفت که روشن دلش رنگ آتش گرفت ببینید تا جم و کاوس شاه چه کردند کز دیو جستند راه پدر همچنان راه ایشان بجست به آب خرد جان تیره نشست همه زیردستانش پیچان شدند فراوان ز تندیش بیجان شدند کنون رفت و زو نام بد ماند و بس همی آفرین او نیابد ز کس ز ما باد بر جان او آفرین مبادا که پیچد روانش ز کین کنون بر نشستم بر گاه اوی به مینو کشد بی گمان راه اوی همی خواهم از کردگار جهان که نیرو دهد آشکار و نهان که با زیردستان مدارا کنیم ز خاک سیه مشک سارا کنیم که با خاک چون جفت گردد تنم نگیرد ستمدیده ای دامنم شما همچنین چادر راستی بپوشید شسته دل از کاستی که جز مرگ را کس ز مادر نزاد ز دهقان و تازی و رومی نژاد به کردار شیرست آهنگ اوی نپیچد کسی گردن از چنگ اوی همان شیر درنده را بشکرد به خواری تن اژدها بسپرد کجا آن سر و تاج شاهنشهان کجا آن بزرگان و فرخ مهان کجا آن سواران گردنکشان کزیشان نبینم به گیتی نشان کجا ان پری چهرگان جهان کزیشان بدی شاد جان مهان هرانکس که رخ زیر چادر نهفت چنان دان که گشتست با خاک جفت همه دست پاکی و نیکی بریم جهان را به کردار بد نشمریم به یزدان دارنده کو داد فر به تاج و به تخت و نژاد و گهر که گر کارداری به یک مشک خاک زبان جوید اندر بلند و مغاک هم انجا بسوزم به آتش تنش کنم بر سر دار پیراهنش

شرح و بازنویسی ساده

بخش 721 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).