شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 726 از 993

متن اصلی

به جایی که باشد همیشه بهار نسیم بهار آید از جویبار گهر هست و دینار و گنج درم چو باشد درم دل نباشد به غم نوازنده شاهی که از مهر تو بخندد چو بیند همی چهر تو به سالی دو بارست بار درخت ز قنوج برنگذرد نیک بخت چو این گفته باشی به پرسش ز نام که از نام گردد دلم شادکام مگر رام گردد بدین مرز ما فزون گردد از فر او ارز ما ورا زود سالار لشکر کنیم بدین مرز با ارز ما سر کنیم بیامد جهاندیده دستور شاه بگفت این به بهرام و بنمود راه ز بهرام زان پس بپرسید نام که بی نام پاسخ نبودی تمام چو بشنید بهرام رنگ رخش دگر شد که تا چون دهد پاسخش به فرجام گفت ای سخن گوی مرد مرا در دو کشور مکن روی زرد من از شاه ایران نپیجم به گنج گر از نیستی چند باشم به رنج جزین باشد آرایش دین ما همان گردش راه و آیین ما هرانکس که پیچد سر از شاه خویش به برخاستن گم کند راه خویش فزونی نجست آنک بودش خرد بد و نیک بر ما همی بگذرد خداوند گیتی فریدون کجاست که پشت زمانه بدو بود راست کجا آن بزرگان خسرونژاد جهاندار کیخسرو و کیقباد دگر آنک دانی تو بهرام را جهاندار پیروز خودکام را اگر من ز فرمان او بگذرم به مردی سرآرد جهان بر سرم نماند بر و بوم هندوستان به ایران کشد خاک جادوستان همان به که من باز گردم بدر ببیند مرا شاه پیروزگر گر از نام پرسیم برزوی نام چنین خواندم شاه و هم باب و مام همه پاسخ من بشنگل رسان که من دیر ماندم به شهر کسان چو دستور بشنید پاسخ ببرد شنیده سخن پیش او برشمرد ز پاسخ پر آژنگ شد روی شاه چنین گفت اگر دور ماند ز راه یکی چاره سازم کنون من که روز سرآید بدین مرد لشکر فروز یکی کرگ بود اندران شهر شاه ز بالای او بسته بر باد راه ازان بیشه بگریختی شیر نر هم از آسمان کرگس تیرپر یکایک همه هند زو پر خروش از آواز او کر شدی تیز گوش به بهرام گفت ای پسندیده مرد برآید به دست تو این کارکرد به نزدیک آن کرگ باید شدن همه چرم او را به تیر آژدن اگر زو تهی گردد این بوم و بر به فر تو این مرد پیروزگر یکی دست باشدت نزدیک من چه نزدیک این نامدار انجمن که جاوید در کشور هندوان بود زنده نام تو تا جاودان بدو گفت بهرام پاکیزه رای که با من بباید یکی رهنمای چو بینم به نیروی یزدان تنش ببینی به خون غرقه پیراهنش بدو داد شنگل یکی رهنمای که او را نشیمن بدانست و جای همی رفت با نیک دل رهنمون بدان بیشهٔ کرگ ریزنده خون همی گفت چندی ز آرام اوی ز بالا و پهنا و اندام اوی چو بنمود و برگشت و بهرام رفت خرامان بدان بیشهٔ کرگ تفت پس پشت او چند ایرانیان به پیکار آن کرگ بسته میان چو از دور دیدند خرطوم اوی ز هنگش همی پست شد بوم اوی بدو هرکسی گفت شاها مکن ز مردی همی بگذرد این سخن نکردست کس جنگ با کوه و سنگ وگر چه دلیرست خسرو به چنگ به شنگل چنین گوی کاین راه نیست بدین جنگ دستوری شاه نیست چنین داد پاسخ که یزدان پاک مرا گر به هندوستان داد خاک به جای دگر مرگ من چون بود که اندیشه ز اندازه بیرون بود کمان را به زه کرد مرد جوان تو گفتی همی خوار گیرد روان بیامد دوان تا به نزدیک کرگ پر از خشم سر دل نهاده به مرگ کمان کیانی گرفته به چنگ ز ترکش برآورد تیر خدنگ

شرح و بازنویسی ساده

بخش 726 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).