شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 734 از 993

متن اصلی

چو پیدا شد این چادر مشک رنگ ستاره بروبر چو پشت پلنگ بکردند میخوارگان خواب خوش همه ناز را دست کرده بکش چنین تا پدید آمد آن زرد جام که خورشید خوانی مر او را به نام بینداخت آن چادر لاژورد بگسترد بر دشت یاقوت زرد به نخچیر شد شاه بهرام گرد شهنشاه هندوستان را ببرد چو از دشت نخچیر باز آمدند خجسته پی و بزمساز آمدند چنین هم بگوی و به نخچیر و سور زمانی نبودی ز بهرام دور بیامد ز میدان چو تیر از کمان بر دختر خویش رفت آن زمان قلم خواست از ترک و قرطاس خواست ز مشک سیه سوده انقاس خواست سر عهد کرد آفرین از نخست بران کو جهان از نژندی بشست بگسترد هم پاکی و راستی سوی دیو شد کژی و کاستی سپینود را جفت بهرامشاه سپردم بدین نامور پیشگاه شهنشاه تا جاودان زنده باد بزرگان همه پیش او بنده باد چو من بگذرم زین سپنجی سرای به قنوج بهرامشاهست رای ز فرمان این تاجور مگذرید تن مرده را سوی آتش برید سپارید گنجم به بهرامشاه همان کشور و تاج و گاه و سپاه سپینود را داد منشور هند نوشته خطی هندوی بر پرند به ایران همی بود شنگل دو ماه فرستاد پس مهتری نزد شاه به دستوری بازگشتن به جای خود و نامداران فرخنده رای بدان شد شهنشاه همداستان که او بازگردد به هندوستان ز چیزی که باشد به ایران زمین بفرمود تا کرد موبد گزین ز دینار و ز گوهر شاهوار ز تیغ و ز خود و کمر بی شمار ز دیبا و از جامهٔ نابسود که آن را شمار و کرانه نبود به اندازه یارانش را هم چنین بیاراست اسپان به دیبای چین گسی کردشان شاد و خشنود شاه سه منزل همی راند با او به راه نبد هم بدین هدیه همداستان علف داد تا مرز هندوستان چو باز آمد از راه بهرامشاه به آرام بنشست بر پیش گاه ز مرگ و ز روز بد اندیشه کرد دلش گشت پر درد و رخساره زرد بفرمود تا پیش او شد دبیر سرافراز موبد که بودش وزیر همی خواست تا گنجها بنگرد زر و گوهر و جامه ها بشمرد که بااو ستاره شمر گفته بود ز گفتار ایشان برآشفته بود که باشد ترا زندگانی سه بیست چهارم به مرگت بباید گریست همی گفت شادی کنم بیست سال که دارم به رفتن به گیتی همال دگر بیست از داد و بخشش جهان کنم راست با آشکار و نهان نمانم که ویران شود گوشه ای بیابد ز من هرکسی توشه ای سوم بیست بر پیش یزدان به پای بباشم مگر باشدم رهنمای ستاره شمر شست و سه سال گفت شمار سه سالش بد اندر نهفت ز گفت ستاره شمر جست گنج وگرنه نبودش خود از گنج رنج خنک مرد بی رنج و پرهیزگار به ویژه کسی کو بود شهریار چو گنجور بشنید شد پیش گنج به کار شمردن همی برد رنج به سختی چنان روزگاری ببرد همه پیش دستور او برشمرد چو دستور او برگرفت آن شمار پراندیشه آمد بر شهریار بدو گفت تا بیست و سه سال نیز همانا نیازت نیاید به چیز ز خورد و ز بخشش گرفتم شمار درمهای این لشکر نامدار فرستاده ای نیز کاید برت ز شاهان وز نامور کشورت بدین سال گنج تو آراستست که پر زر و سیمست و پر خواستست چو بشنید بهرام و اندیشه کرد ز دانش غم نارسیده نخورد بدو گفت کوتاه شد داوری که گیتی سه روزست چون بنگری چو دی رفت و فردا نیامد هنوز نباشم ز اندیشه امروز کوز چو بخشیدنی باشد و تاج و تخت نخواهم ز گیتی ازین بیش رخت

شرح و بازنویسی ساده

بخش 734 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).