شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 737 از 993

متن اصلی

هرآن چیز کنت نیاید پسند دل دوست و دشمن بر آن برمبند مدارا خرد را برابر بود خرد بر سر دانش افسر بود به جای کسی گر تو نیکی کنی مزن بر سرش تا دلش نشکنی چو نیکی کنش باشی و بردبار نباشی به چشم خردمند خوار اگر بخت پیروز یاری دهد مرا بر جهان کامگاری دهد یکی دفتری سازم از راستی که بندد در کژی و کاستی همی داشت یک چند گیتی بداد زمانه بدو شاد و او نیز شاد به هر سو فرستاد بی مر سپاه همی داشت گیتی ز دشمن نگاه ده و هشت بگذشت سال از برش به پاییز چون تیره گشت افسرش بزرگان و دانندگان را بخواند بر تخت زرین به زانو نشاند چنین گفت کین چرخ ناپایدار نه پرورده داند نه پرودگار به تاج گرانمایگان ننگرد شکاری که یابد همی بشکرد کنون روز من بر سر آید همی به نیرو شکست اندر آید همی سپردم به هرمز کلاه و نگین همه لشکر و گنج ایران زمین همه گوش دارید و فرمان کنید ز پیمان او رامش جان کنید اگر چند پیروز با فر و یال ز هرمز فزونست چندی به سال ز هرمز همی بینم آهستگی خردمندی و داد و شایستگی بگفت این و یک هفته زان پس بزیست برفت و برو تخت چندی گریست اگر صد بمانی و گر بیست وپنج ببایدت رفتن ز جای سپنج هران چیز کید همی در شمار سزد گر نخوانی ورا پایدار چو هرمز برآمد به تخت پدر به سر برنهاد آن کیی تاج زر چو پیروز را ویژه گفتی ز خشم همی آب رشک اندر آمد به چشم سوی شاه هیتال شد ناگهان ابا لشکر و گنج و چندی مهان چغانی شهی بد فغانیش نام جهانجوی با لشکر و گنج و کام فغانیش را گفت کای نیک خواه دو فرزند بودیم زیبای گاه پدر تاج شاهی به کهتر سپرد چو بیدادگر بد سپرد و بمرد چو لشکر دهی مر مرا گنج هست سلیح و بزرگی و نیروی دست فغانی بدو گفت که آری رواست جهاندار هم بر پدر پادشاست به پیمان سپارم سپاهی تو را نمایم سوی داد راهی تو را که باشد مرا ترمذ و ویسه گرد که خون عهد این دارم از یزدگرد بدو گفت پیروز کری رواست فزون زان بتو پادشاهی سزاست بدو داد شمشیرزن سی هزار ز هیتالیان لشکری نامدار سپاهی بیاورد پیروزشاه که از گرد تاریک شد چرخ ماه برآویخت با هرمز شهریار فراوان ببودستشان کارزار سرانجام هرمز گرفتار شد همه تاجها پیش او خوار شد چو پیروز روی برادر بدید دلش مهر پیوند او برگزید بفرمود تا بارگی برنشست بشد تیز و ببسود رویش بدست فرستاد بازش بایوان خویش بدو خوانده بد عهد و پیمان خویش بیامد بتخت کیی برنشست چنان چون بود شاه یزدان پرست نخستین چنین گفت با مهتران که ای پرهنر پاکدل سروران همی خواهم از داور بی نیاز که باشد مرا زندگانی دراز که که را به که دارم و مه به مه فراوان خرد باشدم روز به سر مردمی بردباری بود سبک سر همیشه بخواری بود ستون خرد داد و بخشایشست در بخشش او را چو آرایشست زبان چرب و گویندگی فر اوست دلیری و مردانگی پر اوست هران نامور کو ندارد خرد ز تخت بزرگی کجا برخورد خردمند هم نیز جاوید نیست فری برتر از فر جمشید نیست چو تاجش به ماه اندر آمد بمرد نشست کیی دیگری را سپرد نماند برین خاک جاوید کس ز هر بد به یزدان پناهید و بس همی بود یک سال با داد و پند خردمند وز هر بدی بی گزند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 737 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).