شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 739 از 993

متن اصلی

چنین گفت کز عهد شاهان داد به گردی نخوانمت خسرونژاد نه این بود عهد نیاکان تو گزیده جهاندار و پاکان تو چو پیمان آزادگان بشکنی نشان بزرگی به خاک افگنی مرا با تو پیمان بباید شکست به ناچار بردن بشمشیر دست به نامه ز هر کارش آگاه کرد بسی هدیه با نامه همراه کرد سواری سراینده و سرفراز همی رفت با نامهٔ خوشنواز چو آن نامه برخواند پیروز شاه برآشفت زان نامور پیشگاه فرستاده را گفت برخیز و رو به نزدیک آن مرد دیوانه شو بگویش که تا پیش رود برک شما را فرستاد بهرام چک کنون تا لب رود جیحون تو راست بلندی و پستی و هامون تو راست من اینک بیارم سپاهی گران سرافراز گردان جنگ آوران نمانم مگر سایهٔ خوشنواز که باشد بروی زمین بر دراز فرستاده آمد بکردار گرد شنیده سخنها همه یاد کرد همی گفت یک چند با خوشنواز ازان شاه گردنکش و دیرساز چو گفتار بشنید و نامه بخواند سپاه پراگنده را برنشاند بیاورد لشکر به دشت نبرد همان عهد را بر سر نیزه کرد که بستد نیایش ز بهرامشاه که جیحون میانجیست ما را به راه یکی مرد بینادل و چرب گوی ز لشکر گزین کرد با آبروی بدو گفت نزدیک پیروز رو به چربی سخن گوی و پاسخ شنو بگویش که عهد نیای تو را بلند اختر و رهنمای تو را همی بر سر نیزه پیش سپاه بیارم چو خورشید تابان به راه بدان تا هر آنکس که دارد خرد به منشور آن دادگر بنگرد مرا آفرین بر تو نفرین بود همان نام تو شاه بی دین بود نه یزدان پسندد نه یزدان پرست نه اندر جهان مردم زیردست که بیداد جوید کسی در جهان بپیچد سر از عهد شاهنشهان به داد و به مردی چو بهرام شاه کسی نیز ننهاد بر سر کلاه برین بر جهاندار یزدان گواست که او را گوا خواستن ناسزاست که بیداد جوید همی جنگ من چنین با سپه کردن آهنگ من نباشی تو زین جنگ پیروزگر نیابی مگر ز اختر نیک بر ازین پس نخواهم فرستاد کس بدین جنگ یزدان مرا یار بس فرستاده با نامه آمد چو گرد سخنها به پیروز بر یاد کرد چو برخواند آن نامهٔ خوشنواز پر از خشم شد شاه گردن فراز فرستاده را گفت چندین سخن نگویم جهاندیده مرد کهن که از چاچ یک پی نهد نزد رود به نوک سنانش فرستم درود فرستاده آمد بر خوشنواز فراوان سخن گفت با او به راز که نزدیک پیروز ترس خدای ندیدم نبودش کسی رهنمای همه دیدمش جنگ جوید همی به فرمان یزدان نگوید همی چو بشندی زو این سخن خوشنواز به یزدان پناهید و بردش نماز چنین گفت کای داور داد و پاک تویی آفرینندهٔ هور و خاک تو دانی که پیروز بیدادگر ز بهرام بیشی ندارد هنر پی او ز روی زمین برگسل مه نیرو مه آهنگ جانش مه دل سخنهای بیداد گوید همی بزرگی به شمشیر جوید همی به گرد سپه بر یکی کنده کرد سرش را بپوشید و آگنده کرد کمندی فزون بود بالای اوی همان سی ارش کرده پهنای اوی چو این کرده شد نام یزدان بخواند ز پیش سمرقند لشکر براند وزان روی سرگشته پیروز شاه همی راند چون باد لشکر به راه وزین روی پر بیم دل خوشنواز چنین تا برکنده آمد فراز برآمد ز هردو سپه بوق و کوس هوا شد ز گرد سپاه آبنوس چنان تیرباران بد از هر دو روی که چون آب خون اندر آمد به جوی چو نزدیکی کنده شد خوشنواز همی گفت با داور پاک راز

شرح و بازنویسی ساده

بخش 739 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).