شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 743 از 993

متن اصلی

فرستم همه نزد سالار شاه سراپرده و گنج و پیل و سپاه چو پیروزگر سوی ایران شوی به نزدیک شاه دلیران شوی نباشد مرا سوی ایران بسیچ تو از عهد بهرام گردن مپیچ شهنشاه گیتی ببخشید راست مرا ترک و چین است و ایران تو راست چو بشنید پیغام او سوفراز بیاورد لشکر به پرده سرای فرستاده را گفت پیش سپاه بگوی آنچ بشنیدی از رزمخواه بیامد فرستادهٔ خوشنواز بگفت آنچ بود آشکارا و راز چنین گفت لشکر که فرمان تو راست بدین آشتی رای و پیمان تو راست به ایران نداند کسی از تو به بما بر تویی شاه و سالار و مه چنین گفت با سرکشان سوفزای که امروز ما را جزین نیست رای کزیشان ازین پس نجوییم جنگ به ایران بریم این سپه بی درنگ که در دست ایشان بود کیقباد چو فرزند پیروز خسرو نژاد همان موبد موبدان اردشیر ز لشکر بزرگان برنا و پیر اگر جنگ سازیم با خوشنواز شودکار بی سود بر ما دراز کشد آنک دارد ز ایران اسیر قباد جهانجوی چون اردشیر اگر نیستی در میانه قباد ز موبد نکردی دل و مغز یاد گر او را ز ترکان بد آید بروی نماند به ایران جز از گفت و گوی یکی ننگ باشد که تا رستخیز بماند میان دلیران ستیز فرستاده را نغز پاسخ دهیم درین آشتی رای فرخ نهیم مگر باز بینیم روی قباد که بی او سر پادشاهی مباد همان موبد پاکدل اردشیر کسی را که بینید برنا و پیر فرستاده را خواند پس پهلوان سخن گفت با او به شیرین زبان چنین گفت کاین ایزدی بود و بس جهان بد سگالد نگوید بکس بزرگان ایران که هستند اسیر قبادست با نامدار اردشیر دگر هر که دارید بر نای بند فرستید سوی منش ارجمند دگر خواسته هرچ دارید نیز ز دینار وز تاج و هرگونه چیز یکایک فرستید نزدیک من به پیش بزرگان این انجمن به تاراج و کشتن نیازیم دست که ما بی نیازیم و یزدان پرست ز جیحون به روز دهم بگذریم وزان پس پیی خاک را نسپریم همه هرچ گفتم تو را گوش دار چو رفتی یکایک برو برشمار فرستاده هم در زمان گشت باز بیامد گرازان بر خوشنواز بگفت آنچ بشنید وزو گشت شاد همانگاه برداشت بند قباد همان خواسته سر به سر گرد کرد کجا یافت از خاک و دشت نبرد همان تخت با تاج پیروز شاه چو چیز پراگندهٔ آن سپاه فرستاد یکسر سوی سوفزای به دست یکی مرد پاکیزه رای چو لشکر بدیدند روی قباد ز دیدار او انجمن گشت شاد بزرگان همه خیمه بگذاشتند همه دست بر آسمان داشتند که پور شهنشاه را بی گزند بدیدند با هرک بد ارجمند همانگه فروهشت پرده سرای سپهبد باسب اندر آورد پای ز جیحون گذر کرد پیروز و شاد ابا نامور موبد و کیقباد چو آگاهی آمد به ایران زمین ازان نیک پی مهتر بفرین همان جنگ و پیکار با خوشنواز ز رای چنان مرد نیرنگ ساز همان موبد موبدان اردشیر اسیران که بودند برنا و پیر که از جنگ برگشت پیروز و شاد گشاده شد از بند پای قباد بیاورد و اکنون ز جیحون گذشت ز ایران سپاهست بر کوه و دشت خروشی ز ایران برآمد که گوش تو گفتی همی کر شود زان خروش بزرگان فرزانه برخاستند پذیره شدن را بیاراستند بلاش آن زمان تخت زرین نهاد که تا برنشیند برو کیقباد چو آمد به شهر اندرون سوفزای بزرگان برفتند یک سر ز جای پذیره شدن را بیاراست شاه همی رفت با آنک بودش سپاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 743 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).