شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 744 از 993

متن اصلی

بلاش آن زمان دید روی قباد رها گشته از بند پیروز و شاد مر او را سبک شاه در برگرفت ز هیتال و چین دست بر سر گرفت ز راه اندر ایوان شاه آمدند گشاده دل و نیک خواه آمدند بفرمود تا خوان بیاراستند می و رود و رامشگران خواستند همی بود جشنی نه بر آرزوی ز تیمار پیروز آزاده خوی همه چامه گر سوفزا را ستود ببربط همی رزم ترکان سرود مهان را همه چشم بر سوفزای ازو گشته شاد و بدو داده رای همه شهر ایران بدو گشت باز کسی را که بد کینهٔ خوشنواز بدان پهلوان دل همی شاد کرد روان را ز اندیشه آزاد کرد ببد سوفزای از جهان بی همال همی رفت زین گونه تا چار سال نبودی جز آن چیز کو خواستی جهان را به رای خود آراستی چر فرمان او گشت در شهر فاش به خوبی بپرداخت گاه از بلاش بدو گفت شاهی نرانی همی بدان را ز نیکان ندانی همی همی پادشاهی به بازی کنی ز پری وز بی نیازی کنی قباد از تو در کار داناترست بدین پادشاهی تواناترست به ایوان خویش اندر آمد بلاش نیارست گفتن که ایدر مباش همی گفت بی رنج تخت این بود که بی کوشش و درد و نفرین بود چو بر تخت بنشست فرخ قباد کلاه بزرگی به سر برنهاد سوی طیسفون شد ز شهر صطخر که آزادگان را بدو بود فخر چو بر تخت پیروز بنشست گفت که از من مدارید چیزی نهفت شما را سوی من گشادست راه به روز سپید و شبان سیاه بزرگ آنکسی کو به گفتار راست زبان را بیاراست و کژی نخواست چو بخشایش آرد بخشم اندرون سر راستان خواندش رهنمون نهد تخت خشنودی اندر جهان بیابد بدادآفرین مهان دل خویش را دور دارد ز کین مهان و کهانش کنند آفرین هرانگه که شد پادشا کژ گوی ز کژی شود شاه پیکارجوی سخن را بباید شنید از نخست چو دانا شود پاسخ آید درست چو داننده مردم بود آزور همی دانش او نیاید به بر هرآنگه که دانا بود پرشتاب چه دانش مر او را چه در سر شراب چنان هم که باید دل لشکری همه در نکوهش کند کهتری توانگر کجا سخت باشد به چیز فرومایه تر شد ز درویش نیز چو درویش نادان کند مهتری به دیوانگی ماند این داوری چو عیب تن خویش داند کسی ز عیب کسان برنخواند بسی ستون خرد بردباری بود چو تندی کند تن بخواری بود چو خرسند گشتی به داد خدای توانگر شدی یکدل و پاکرای گر آزاد داری تنت را ز رنج تن مرد بی رنج بهتر ز گنج هران کس که بخشش کند با کسی بمیرد تنش نام ماند بسی همه سر به سر دست نیکی برید جهان جهان را ببد مسپرید همه مهتران آفرین خواندند زبرجد به تاجش برافشاندند جوان بود سالش سه پنج و یکی ز شاهی ورا بهره بود اندکی همی راند کار جهان سوفزای قباد اندر ایران نبد کدخدای همه کار او پهلوان راندی کس را بر شاه ننشاندی نه موبد بد او را نه فرمان روای جهان بد به دستوری سوفزای چنین بود تا بیست و سه ساله گشت به جام اندرون باده چون لاله گشت بیامد بر تاجور سوفزای به دستوری بازگشتن به جای سپهبد خود و لشکرش ساز کرد بزد کوس و آهنگ شیراز کرد همی رفت شادان سوی شهر خویش ز هر کام برداشته بهر خویش همه پارس او را شده چون رهی همی بود با تاج شاهنشهی بدان بد که من شاه بنشاندم به شاهی برو آفرین خواندم گر از من کسی زشت گوید بدوی ورا سرد گوید براند ز روی

شرح و بازنویسی ساده

بخش 744 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).