شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 745 از 993

متن اصلی

همی باژ جستی ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری چو آگاهی آمد بسوی قباد ز شیراز وز کار بیداد و داد همی گفت هر کس که جز نام شاه ندارد ز ایران ز گنج و سپاه نه فرمانش باشد به چیزی نه رای جهان شد همه بندهٔ سوفزای هرآنکس که بد رازدار قباد برو بر سخنها همی کرد یاد که از پادشاهی بنامی بسند چرا کردی ای شهریار بلند ز گنج تو آگنده تر گنج او بباید گسست از جهان رنج او همه پارس چون بندهٔ او شدند بزرگان پرستندهٔ او شدند ز گفتار بد شد دل کیقباد ز رنجش به دل برنکرد ایچ یاد همی گفت گر من فرستم سپاه سر او بگردد شود رزمخواه چو من دشمنی کرده باشم به گنج ازو دید باید بسی درد و رنج کند هر کسی یاد کردار اوی نهانی ندانند بازار اوی ندارم ز ایران یکی رزمخواه کز ایدر شود پیش او با سپاه بدو گفت فرزانه مندیش زین که او شهریاری شود بفرین تو را بندگانند و سالار هست که سایند بر چرخ گردنده دست چو شاپور رازی بیاید ز جای بدرد دل بدکنش سوفزای شنید این سخن شاه و نیرو گرفت هنرها بشست از دل آهو گرفت همانگه جهاندیده ای کیقباد بفرمود تا برنشیند چو باد به نزدیک شاپور رازی شود برآواز نخچیر و بازی شود هم اندر زمان برنشاند ورا ز ری سوی درگاه خواند ورا دو اسبه فرستاده آمد بری چو باد خزانی به هنگام دی چو دیدش بپرسید سالار بار وزو بستد آن نامهٔ شهریار بیامد به شاپور رازی سپرد سوار سرافراز را پیش برد برو خواند آن نامهٔ کیقباد بخندید شاپور مهرک نژاد که جز سوفزا دشمن اندر جهان ورا نیست در آشکار و نهان ز هر جای فرمانبران را بخواند سوی طیسفون تیز لشکر براند چو آورد لشکر به نزدیک شاه هم اندر زمان برگشادند راه چو دیدش جهاندار بنواختش بر تخت پیروزه بنشاختش بدو گفت زین تاج بی بهره ام ببی بهره ئی در جهان شهره ام همه سوفزا راست بهر از مهی همی نام بینم ز شاهنشهی ازین داد و بیداد در گردنم به فرجام روزی بپیچد تنم به ایران برادر بدی کدخدای به هستی ز بیدادگر سوفزای بدو گفت شاپور کای شهریار دلت را بدین کار رنجه مدار یکی نامه باید نوشتن درشت تو را نام و فر و نژادست و پشت بگویی که از تخت شاهنشاهی مرا بهره رنجست و گنج تهی تویی باژخواه و منم با گناه نخواهم که خوانی مرا نیز شاه فرستادم اینک یکی پهلوان ز کردار تو چند باشم نوان چو نامه بدین گونه باشد بدوی چو من دشمن و لشکری جنگجوی نمانم که برهم زند نیز چشم نگویم سخن پیش او جز بخشم نویسندهٔ نامه را خواندند به نزدیک شاپور بنشاندند بگفت آن سخنها که با شاه گفت شد آن کلک بیجاده با قار جفت چو بر نامه بر مهر بنهاد شاه بیاورد شاپور لشکر به راه گزین کرد پس هرک بد نامدار پراگنده از لشکر شهریار خود و نامداران پرخاشجوی سوی شهر شیراز بنهاد روی چو آگاه شد زان سخن سوفزای همانگه بیاورد لشکر ز جای پذیره شدش با سپاهی گران گزیده سواران و جوشنوران رسیدند پس یک به دیگر فراز فرود آمدند آن دو گردن فراز چو بنشست شاپور با سوفزای فراوان زدند از بد و نیک رای بدو داد پس نامهٔ شهریار سخن رفت هرگونه دشوار و خوار چو برخواند آن نامه را پهلوان بپژمرد و شد کند و تیره روان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 745 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).