شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 748 از 993

متن اصلی

بیاورد لشکر سوی طیسفون دل از درد ایرانیان پر ز خون به ایران همه سالخورده ردان نشستند با نامور بخردان که این کار گردد به ما بر دراز میان دو شهزاد گردن فراز ز روم و ز چین لشکر آید کنون بریزند زین مرز بسیار خون بباید خرامید سوی قباد مگر کان سخنها نگیرد بیاد بیاریم جاماسب ده ساله را که با در همتا کند ژاله را مگرمان ز تاراج و خون ریختن به یک سو گراییم ز آویختن برفتند یکسر سوی کیقباد بگفتند کای شاه خسرونژاد گر از تو دل مردمان خسته شد بشوخی دل و دیدها شسته شد کنون کامرانی بدان کت هواست که شاه جهان بر جهان پادشاست پیاده همه پیش او در دوان برفتند پر خاک تیره روان گناه بزرگان ببخشید شاه ز خون ریختن کرد پوزش به راه ببخشید جاماسب را همچنین بزرگان برو خواندند آفرین بیامد به تخت کیی برنشست ورا گشت جاماسب مهترپرست برین گونه تا گشت کسری بزرگ یکی کودکی شد دلیر و سترگ به فرهنگیان داد فرزند را چنان بار شاخ برومند را همه کار ایران و توران بساخت بگردون کلاه مهی برفراخت وزان پس بیاورد لشکر بروم شد آن بارهٔ او چو یک مهره موم همه بوم و بر آتش اندر زدند همه رومیان دست بر سر زدند همی کرد زان بوم و بر خارستان ازو خواست زنهار دو شارستان یکی مندیا و دگر فارقین بیامختشان زند و بنهاد دین نهاد اندر آن مرز آتشکده بزرگی بنوروز و جشن سده مداین پی افگند جای کیان پراگنده بسیار سود و زیان از اهواز تا پارس یک شارستان بکرد و برآورد بیمارستان اران خواند آن شارستان را قباد که تازی کنون نام حلوان نهاد گشادند هر جای رودی ز آب زمین شد پر از جای آرام و خواب بیامد یکی مرد مزدک بنام سخنگوی با دانش و رای و کام گرانمایه مردی و دانش فروش قباد دلاور بدو داد گوش به نزد جهاندار دستور گشت نگهبان آن گنج و گنجور گشت ز خشکی خورش تنگ شد در جهان میان کهان و میان مهان ز روی هوا ابر شد ناپدید به ایران کسی برف و باران ندید مهان جهان بر در کیقباد همی هر کسی آب و نان کرد یاد بدیشان چنین گفت مزدک که شاه نماید شما را بامید راه دوان اندر آمد بر شهریار چنین گفت کای نامور شهریار به گیتی سخن پرسم از تو یکی گر ای دون که پاسخ دهی اندکی قباد سراینده گفتش بگوی به من تازه کن در سخن آبروی بدو گفت آنکس که مارش گزید همی از تنش جان بخواهد پرید یکی دیگری را بود پای زهر گزیده نیابد ز تریاک بهر سزای چنین مردگویی که چیست که تریاک دارد درم سنگ بیست چنین داد پاسخ ورا شهریار که خونیست این مرد تریاک دار به خون گزیده ببایدش کشت به درگاه چون دشمن آمد بمشت چو بشنید برخاست از پیش شاه بیامد به نزدیک فریادخواه بدیشان چنین گفت کز شهریار سخن کردم از هر دری خواستار بباشید تا بامداد پگاه نمایم شما را سوی داد راه برفتند و شبگیر باز آمدند شخوده رخ و پرگداز آمدند چو مزدک ز در آن گره را بدید ز درگه سوی شاه ایران دوید چنین گفت کای شاه پیروزبخت سخنگوی و بیدار و زیبای تخت سخن گفتم و پاسخش دادییم به پاسخ در بسته بگشادییم گر ای دون که دستور باشد کنون بگوید سخن پیش تو رهنمون بدو گفت برگوی و لب را مبند که گفتار باشد مرا سودمند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 748 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).