شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 75 از 993

متن اصلی

منوچهر از آن جایگه جنگجوی به کینه سوی تور بنهاد روی بکوشید با قارن رزم زن دگر گرد گرشاسپ زان انجمن مگر دست یابید بر دشت کین برین دو سرافراز ایران زمین روان نیاگان ما خوش کنید دل بدسگالان پرآتش کنید چنین گفت با نامور نامجوی که من خون به کین اندر آرم به جوی چو دشت از گیا گشت چون پرنیان ببستند گردان توران میان سپاهی بیامد ز ترکان و چین هم از گرزداران خاور زمین که آن را میان و کرانه نبود همان بخت نوذر جوانه نبود چو لشکر به نزدیک جیحون رسید خبر نزد پور فریدون رسید سپاه جهاندار بیرون شدند ز کاخ همایون به هامون شدند به راه دهستان نهادند روی سپهدارشان قارن رزم جوی شهنشاه نوذر پس پشت اوی جهانی سراسر پر از گفت و گوی چو لشکر به پیش دهستان رسید تو گفتی که خورشید شد ناپدید سراپردهٔ نوذر شهریار کشیدند بر دشت پیش حصار خود اندر دهستان نیاراست جنگ برین بر نیامد زمانی درنگ که افراسیاب اندر ایران زمین دو سالار کرد از بزرگان گزین شماساس و دیگر خزروان گرد ز لشکر سواران بدیشان سپرد ز جنگ آوران مرد چون سی هزار برفتند شایستهٔ کارزار سوی زابلستان نهادند روی ز کینه به دستان نهادند روی خبر شد که سام نریمان بمرد همی دخمه سازد ورا زال گرد ازان سخت شادان شد افراسیاب بدید آنکه بخت اندر آمد به خواب بیامد چو پیش دهستان رسید برابر سراپرده ای برکشید سپه را که دانست کردن شمار برو چارصد بار بشمر هزار بجوشید گفتی همه ریگ و شخ بیابان سراسر چو مور و ملخ ابا شاه نوذر صد و چل هزار همانا که بودند جنگی سوار به لشکر نگه کرد افراسیاب هیونی برافگند هنگام خواب یکی نامه بنوشت سوی پشنگ که جستیم نیکی و آمد به چنگ همه لشکر نوذر ار بشکریم شکارند و در زیر پی بسپریم دگر سام رفت از در شهریار همانا نیاید بدین کارزار ستودان همی سازدش زال زر ندارد همی جنگ را پای و پر مرا بیم ازو بد به ایران زمین چو او شد ز ایران بجوییم کین همانا شماساس در نیمروز نشستست با تاج گیتی فروز به هنگام هر کار جستن نکوست زدن رای با مرد هشیار و دوست چو کاهل شود مرد هنگام کار ازان پس نیابد چنان روزگار هیون تکاور برآورد پر بشد نزد سالار خورشید فر سپیده چو از کوه سر برکشید طلایه به پیش دهستان رسید میان دو لشکر دو فرسنگ بود همه ساز و آرایش جنگ بود یکی ترک بد نام او بارمان همی خفته را گفت بیدار مان بیامد سپه را همی بنگرید سراپردهٔ شاه نوذر بدید بشد نزد سالار توران سپاه نشان داد ازان لشکر و بارگاه وزان پس به سالار بیدار گفت که ما را هنر چند باید نهفت به دستوری شاه من شیروار بجویم ازان انجمن کارزار ببینند پیدا ز من دستبرد جز از من کسی را نخوانند گرد چنین گفت اغریرث هوشمند که گر بارمان را رسد زین گزند دل مرزبانان شکسته شود برین انجمن کار بسته شود یکی مرد بی نام باید گزید که انگشت ازان پس نباید گزید پرآژنگ شد روی پور پشنگ ز گفتار اغریرث آمدش ننگ بروی دژم گفت با بارمان که جوشن بپوش و به زه کن کمان تو باشی بران انجمن سرفراز به انگشت دندان نیاید به گاز بشد بارمان تا به دشت نبرد سوی قارن کاوه آواز کرد

شرح و بازنویسی ساده

بخش 75 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).