شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 750 از 993

متن اصلی

به پیچاند از راستی پنج چیز که دانا برین پنج نفزود نیز کجا رشک و کینست و خشم و نیاز به پنجم که گردد برو چیزه آز تو چون چیره باشی برین پنج دیو پدید آیدت راه کیهان خدیو ازین پنج ما را زن و خواستست که دین بهی در جهان کاستست زن و خواسته باشد اندر میان چو دین بهی را نخواهی زیان کزین دو بود رشک و آز و نیاز که با خشم و کین اندر آید براز همی دیو پیچد سر بخردان بباید نهاد این دو اندر میان چو این گفته شد دست کسری گرفت بدو مانده بد شاه ایران شگفت ازو نامور دست بستد بخشم به تندی ز مزدک بخوربید چشم به مزدک چنین گفت خندان قباد که از دین کسری چه داری به یاد چنین گفت مزدک که این راه راست نهانی نداند نه بر دین ماست همانگه ز کسری بپرسید شاه که از دین به بگذری نیست راه بدو گفت کسری چو یابم زمان بگویم که کژست یکسر گمان چو پیدا شود کژی و کاستی درفشان شود پیش تو راستی بدو گفت مزدک زمان چندروز همی خواهی از شاه گیتی فروز ورا گفت کسری زمان پنج ماه ششم را همه بازگویم به شاه برین برنهادند و گشتند باز بایوان بشد شاه گردن فراز فرستاد کسری به هر جای کس که داننده ای دید و فریادرس کس آمد سوی خره اردشیر که آنجا بد از داد هرمزد پیر ز اصطخر مهرآذر پارسی بیامد بدرگاه با یار سی نشستند دانش پژوهان به هم سخن رفت هرگونه از بیش و کم به کسری سپردند یکسر سخن خردمند و دانندگان کهن چو بشنید کسری به نزد قباد بیامد ز مزدک سخن کرد یاد که اکنون فراز آمد آن روزگار که دین بهی را کنم خواستار گر ای دون که او را بود راستی شود دین زردشت بر کاستی پذیرم من آن پاک دین ورا به جان برگزینم گزین ورا چو راه فریدون شود نادرست عزیز مسیحی و هم زند و است سخن گفتن مزدک آید به جای نباید به گیتی جزو رهنمای ور ای دون که او کژ گوید همی ره پاک یزدان نجوید همی بمن ده ورا و آنک در دین اوست مبادا یکی را به تن مغز و پوست گوا کرد زرمهر و خرداد را فرایین و بندوی و بهزاد را وزان جایگه شد بایوان خویش نگه داشت آن راست پیمان خویش به شبگیر چون شید بنمود تاج زمین شد به کردار دریای عاج همی راند فرزند شاه جهان سخن گوی با موبدان و ردان به آیین به ایوان شاه آمدند سخن گوی و جوینده راه آمدند دلارای مزدک سوی کیقباد بیامد سخن را در اندرگشاد چنین گفت کسری به پیش گروه به مزدک که ای مرد دانش پژوه یکی دین نو ساختی پرزیان نهادی زن و خواسته درمیان چه داند پسر کش که باشد پدر پدر همچنین چون شناسد پسر چو مردم سراسر بود در جهان نباشند پیدا کهان و مهان که باشد که جوید در کهتری چگونه توان یافتن مهتری کسی کو مرد جای و چیزش کراست که شد کارجو بنده با شاه راست جهان زین سخن پاک ویران شود نباید که این بد به ایران شود همه کدخدایند و مزدور کیست همه گنج دارند و گنجور کیست ز دین آوران این سخن کس نگفت تو دیوانگی داشتی در نهفت همه مردمان را به دوزخ بری همی کار بد را ببد نشمری چو بشنید گفتار موبد قباد برآشفت و اندر سخن داد داد گرانمایه کسری ورا یار گشت دل مرد بی دین پرآزار گشت پرآواز گشت انجمن سر به سر که مزدک مبادا بر تاجور همی دارد او دین یزدان تباه مباد اندرین نامور بارگاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 750 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).