شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 751 از 993

متن اصلی

ازان دین جهاندار بیزار شد ز کرده سرش پر ز تیمار شد به کسری سپردش همانگاه شاه ابا هرک او داشت آیین و راه بدو گفت هر کو برین دین اوست مبادا یکی را بتن مغز و پوست بدان راه بد نامور صدهزار به فرزند گفت آن زمان شهریار که با این سران هرچ خواهی بکن ازین پس ز مزدک مگردان سخن به درگاه کسری یکی باغ بود که دیوار او برتر از راغ بود همی گرد بر گرد او کنده کرد مرین مردمان را پراگنده کرد بکشتندشان هم بسان درخت زبر پی و زیرش سرآگنده سخت به مزدک چنین گفت کسری که رو بدرگاه باغ گرانمایه شو درختان ببین آنک هر کس ندید نه از کاردانان پیشین شنید بشد مزدک از باغ و بگشاد در که بیند مگر بر چمن بارور همانگه که دید از تنش رفت هوش برآمد به ناکام زو یک خروش یکی دار فرمود کسری بلند فروهشت از دار پیچان کمند نگون بخت را زنده بردار کرد سرمرد بی دین نگون سار کرد ازان پس بکشتش بباران تیر تو گر باهشی راه مزدک مگیر بزرگان شدند ایمن از خواسته زن و زاده و باغ آراسته همی بود با شرم چندی قباد ز نفرین مزدک همی کرد یاد به درویش بخشید بسیار چیز برآتشکده خلعت افگند نیز ز کسری چنان شاد شد شهریار که شاخش همی گوهر آورد بار ازان پس همه رای با او زدی سخن هرچ گفتی ازو بشندی ز شاهیش چون سال شد بر چهل غم روز مرگ اندر آمد به دل یکی نامه بنوشت پس بر حریر بر آن خط شایسته خود بد دبیر نخست آفرین کرد بر دادگر که دارد ازو دین و هم زو هنر بباشد همه بی گمان هرچ گفت چه بر آشکار و چه اندر نهفت سر پادشاهیش را کس ندید نشد خوار هرکس که او را گزید هر آنکس که بینید خط قباد به جز پند کسری مگیرید یاد به کسری سپردم سزاوار تخت پس از مرگ ما او بود نیک بخت که یزدان ازین پور خشنود باد دل بدسگالش پر از دود باد ز گفتار او هیچ مپراگنید بدو شاد باشید و گنج آگنید بران نامه بر مهر زرین نهاد بر موبد رام بر زین نهاد به هشتاد شد سالیان قباد نبد روز پیری هم از مرگ شاد بمرد و جهان مردری ماند از اوی شد از چهر و بیناییش رنگ و بوی تنش را بدیبا بیاراستند گل و مشک و کافور و می خواستند یکی دخمه کردند شاهنشهی یکی تاج شاهی و تخت مهی نهادند بر تخت زر شاه را ببستند تا جاودان راه را چو موبد بپردخت از سوگ شاه نهاد آن کیی نامه بر پیشگاه بران انجمن نامه برخواندند ولیعهد را شاد بنشاندند چو کسری نشست از بر گاه نو همی خواندندی ورا شاه نو به شاهی برو آفرین خواندند به سر برش گوهر برافشاندند ورا نام کردند نوشین روان که مهتر جوان بود و دولت جوان به سر شد کنون داستان قباد ز کسری کنم زین سپس نام یاد همش داد بود و همش رای و نام به داد و دهش یافته نام و کام الا ای دلارای سرو بلند چه بودت که گشتی چنین مستمند بدان شادمانی و آن فر و زیب چرا شد دل روشنت پرنهیب چنین گفت پرسنده را سروبن که شادان بدم تا نبودم کهن چنین سست گشتم ز نیروی شست به پرهیز و با او مساو ایچ دست دم اژدها دارد و چنگ شیر بخاید کسی را که آرد بزیر هم آواز رعدست و هم زور کرگ به یک دست رنج و به یک دست مرگ ز سرو دلارای چنبر کند سمن برگ را رنگ عنبر کند گل ارغوان را کند زعفران پس زعفران رنجهای گران

شرح و بازنویسی ساده

بخش 751 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).