شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 753 از 993

متن اصلی

جهاندار بر داوران داورست ز اندیشهٔ هر کسی برترست مکان و زمان آفرید و سپهر بیاراست جان و دل ما به مهر شما را دل از مهر ما برفروخت دل و چشم دشمن به ما بربدوخت شما رای و فرمان یزدان کنید به چیزی که پیمان دهد آن کنید نگهدار تا جست و تخت بلند تو را بر پرستش بود یارمند همه تندرستی به فرمان اوست همه نیکویی زیر پیمان اوست ز خاشاک تا هفت چرخ بلند همان آتش و آب و خاک نژند به هستی یزدان گوایی دهند روان تو را آشنایی دهند ستایش همه زیر فرمان اوست پرستش همه زیر پیمان اوست چو نوشین روان این سخن برگرفت جهانی ازو مانده اندر شگفت همه یک سر از جای برخاستند برو آفرین نو آراستند شهنشاه دانندگان را بخواند سخنهای گیتی سراسر براند جهان را ببخشید بر چار بهر وزو نامزد کرد آبادشهر نخستین خراسان ازو یاد کرد دل نامداران بدو شاد کرد دگر بهره زان بد قم و اصفهان نهاد بزرگان و جای مهان وزین بهره بود آذرابادگان که بخشش نهادند آزادگان وز ارمینیه تا در اردبیل بپیمود بینادل و بوم گیل سیوم پارس و اهواز و مرز خزر ز خاور ورا بود تا باختر چهارم عراق آمد و بوم روم چنین پادشاهی و آباد بوم وزین مرزها هرک درویش بود نیازش به رنج تن خویش بود ببخشید آگنده گنجی برین جهانی برو خواندند آفرین ز شاهان هرآنکس که بد پیش ازوی اگر کم بدش گاه اگر بیش ازوی بجستند بهره ز کشت و درود نرستست کس پیش ازین نابسود سه یک بود یا چار یک بهر شاه قباد آمد و ده یک آورد راه زده یک بر آن بد که کمتر کند بکوشد که کهتر چو مهتر کند زمانه ندادش بران بر درنگ به دریا بس ایمن مشو بر نهنگ به کسری رسید آن سزاوار تاج ببخشید بر جای ده یک خراج شدند انجمن بخردان و ردان بزرگان و بیداردل موبدان همه پادشاهان شدند انجمن زمین را ببخشید و برزد رسن گزیتی نهادند بر یک درم گر ای دون که دهقان نباشد دژم کسی را کجا تخم گر چارپای به هنگام ورزش نبودی بجای ز گنج شهنشاه برداشتی وگرنه زمین خوار بگذاشتی بنا کشته اندر نبودی سخن پراگنده شد رسمهای کهن گزیت رز بارور شش درم به خرما ستان بر همین بد رقم ز زیتون و جوز و ز هر میوه دار که در مهرگان شاخ بودی ببار ز ده بن درمی رسیدی به گنج نبوید جزین تا سر سال رنج وزین خوردنیهای خردادماه نکردی به کار اندرون کس نگاه کسی کش درم بود و دهقان نبود ندیدی غم رنج و کشت و درود بر اندازه از ده درم تا چهار بسالی ازو بستدی کاردار کسی بر کدیور نکردی ستم به سالی به سه بهره بود این درم گزارنده بودی به دیوان شاه ازین باژ بهری به هر چار ماه دبیر و پرستندهٔ شهریار نبودی به دیوان کسی زین شمار گزیت و خراج آنچ بد نام برد بسه روزنامه به موبد سپرد یکی آنک بر دست گنجور بود نگهبان آن نامه دستور بود دگر تا فرستد به هر کشوری به هر نامداری و هر مهتری سه دیگر که نزدیک موبد برند گزیت و سر باژها بشمرند به فرمان او بود کاری که بود ز باژ و خراج و ز کشت و درود پراگنده کاراگهان در جهان که تا نیک و بد زو نماند نهان همه روی گیتی پر از داد کرد بهرجای ویرانی آباد کرد بخفتند بر دشت خرد و بزرگ به آبشخور آمد همی میش و گرگ

شرح و بازنویسی ساده

بخش 753 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).