شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 754 از 993

متن اصلی

یکی نامه فرمود بر پهلوی پسند آیدت چون ز من بشنوی نخستین سر نامه کرد از مهست شهنشاه کسری یزدان پرست به بهرام روز و بخرداد شهر که یزدانش داد از جهان تاج بهر برومند شاخ از درخت قباد که تاج بزرگی به سر برنهاد سوی کارداران باژ و خراج پرستنده شایستهٔ فر و تاج بی اندازه از ما شما را درود هنر با نژاد این بود با فزود نخستین سخن چون گشایش کنیم جهان آفرین را ستایش کنیم خردمند و بینادل آنرا شناس که دارد ز دادار کیهان سپاس بداند که هست او ز ما بی نیاز به نزدیک او آشکارست راز کسی را کجا سرفرازی دهد نخستین ورا بی نیازی دهد مرا داد فرمان و خود داورست ز هر برتری جاودان برترست به یزدان سزد ملک و مهتر یکیست کسی را جز از بندگی کار نیست ز مغز زمین تا به چرخ بلند ز افلاک تا تیره خاک نژند پی مور بر خویشتن برگواست که ما بندگانیم و او پادشاست نفرمود ما را جز از راستی که دیو آورد کژی و کاستی اگر بهر من زین سرای سپنج نبودی جز از باغ و ایوان و گنج نجستی دل من به جز داد و مهر گشادن بهر کار بیدار چهر کنون روی بوم زمین سر به سر ز خاور برو تا در باختر به شاهی مرا داد یزدان پاک ز خورشید تابنده تا تیره خاک نباید که جز داد و مهر آوریم وگر چین به کاری بچهر آوریم شبان بداندیش و دشت بزرگ همی گوسفندان بماند بگرگ نباید که بر زیردستان ما ز دهقان وز دین پرستان ما به خشکی به خاک و بکشتی برآب برخشنده روز و به هنگام خواب ز بازارگانان تر و ز خشک درم دارد و در خوشاب و مشک که تابنده خور جز بداد و به مهر نتابد بریشان ز خم سپهر برین گونه رفت از نژاد و گهر پسر تاج یابد همی از پدر به جز داد و خوبی نبد در جهان یکی بود با آشکارا نهان نهادیم بر روی گیتی خراج درخت گزیت از پی تخت عاج چو این نامه آرند نزد شما که فرخنده باد اورمزد شما کسی کو برین یک درم بگذرد ببیداد بر یک نفس بشمرد به یزدان که او داد دیهیم و فر که من خود میانش ببرم به ار برین نیز بادافرهٔ کردگار نباید که چشم بد آید به کار همین نامه و رسم بنهید پیش مگردید ازین فرخ آیین خویش به هر چار ماهی یکی بهر ازین بخواهید با داد و با آفرین به جایی که باشد زیان ملخ وگر تف خورشید تابد به شخ دگر تف باد سپهر بلند بدان کشتمندان رساند گزند همان گر نبارد به نوروز نم ز خشکی شود دشت خرم دژم مخواهید با ژاندران بوم و رست که ابر بهاران به باران نشست ز تخم پراگنده و مزد رنج ببخشید کارندگانرا ز گنج زمینی که آن را خداوند نیست به مرد و ورا خویش و پیوند نیست نباید که آن بوم ویران بود که در سایهٔ شاه ایران بود که بدگو برین کار ننگ آورد که چونین بهانه بچنگ آورد ز گنج آنچ باید مدارید باز که کردست یزدان مرا بی نیاز چو ویران بود بوم در بر من نتابد درو سایهٔ فر من کسی را که باشد برین مایه کار اگر گیرد این کار دشوار خوار کنم زنده بر دار جایی که هست اگر سرفرازست و گر زیردست بزرگان که شاهان پیشین بدند ازین کار بر دیگر آیین بدند بد و نیک با کارداران بدی جهان پیش اسب سواران بدی خرد را همه خیره بفریفتند بافزونی گنج نشکیفتند مرا گنج دادست و دهقان سپاه نخواهیم بدینار کردن نگاه

شرح و بازنویسی ساده

بخش 754 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).