شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 757 از 993

متن اصلی

جهانی به درگاه بنهاد روی هر آنکس که بد بر زمین راه جوی خروشی برآمد ز درگاه شاه که هر کس که جوید سوی داد راه بیاید بدرگاه نوشین روان لب شاه خندان و دولت جوان به آواز گفت آن زمان شهریار که جز پاک یزدان مجویید یار که دارنده اویست و هم رهنمای همو دست گیرد به هر دوسرای مترسید هرگز ز تخت و کلاه گشادست بر هر کس این بارگاه هر آنکس که آید به روز و به شب ز گفتار بسته مدارید لب اگر می گساریم با انجمن گر آهسته باشیم با رای زن به چوگان و بر دشت نخچیرگاه بر ما شما را گشادست راه به خواب و به بیداری و رنج و ناز ازین بارگه کس مگردید باز مخسبید یک تن ز من تافته مگر آرزوها همه یافته بدان گه شود شاد و روشن دلم که رنج ستم دیده گان بگسلم مبادا که از کارداران من گر از لشکر و پیشکاران من نخسبد کسی با دلی دردمند که از درد او بر من آید گزند سخنها اگرچه بود در نهان بپرسد ز من کردگار جهان ز باژ و خراج آن کجا مانده است که موبد به دیوان ما رانده است نخواهند نیز از شما زر و سیم مخسبید زین پس ز من دل ببیم برآمد ز ایوان یکی آفرین بجوشید تابنده روی زمین که نوشین روان باد با فرهی همه ساله با تخت شاهنشهی مبادا ز تو تخت پردخت و گاه مه این نامور خسروانی کلاه برفتند با شادی و خرمی چو باغ ارم گشت روی زمی ز گیتی ندیدی کسی را دژم ز ابر اندر آمد به هنگام نم جهان شد به کردار خرم بهشت ز باران هوا بر زمین لاله کشت در و دشت و پالیز شد چون چراغ چو خورشید شد باغ و چون ماه راغ پس آگاهی آمد به روم و به هند که شد روی ایران چو رومی پرند زمین را به کردار تابنده ماه به داد و به لشکر بیاراست شاه کسی آن سپه را نداند شمار به گیتی مگر نامور شهریار همه با دل شاد و با ساز جنگ همه گیتی افروز با نام و ننگ دل شاه هر کشوری خیره گشت ز نوشین روان رایشان تیره گشت فرستاده آمد ز هند و ز چین همه شاه را خواندند آفرین ندیدند با خویشتن تاو او سبک شد به دل باژ با ساو او همه کهتری را بیاراستند بسی بدره و برده ها خواستند به زرین عمود و به زرین کلاه فرستادگان برگرفتند راه به درگاه شاه جهان آمدند چه با ساو و باژ مهان آمدند بهشتی بد آراسته بارگاه ز بس برده و بدره و بارخواه برین نیز بگذشت چندی سپهر همی رفت با شاه ایران به مهر خردمند کسری چنان کرد رای کزان مرز لختی بجنبد ز جای بگردد یکی گرد خرم جهان گشاده کند رازهای نهان بزد کوس وز جای لشکر براند همی ماه و خورشید زو خیره ماند ز بس پیکر و لشکر و سیم و زر کمرهای زرین و زرین سپر تو گفتی بکان اندرون زر نماند همان در خوشاب و گوهر نماند تن آسان بسوی خراسان کشید سپه را به آیین ساسان کشید به هر بوم آباد کو بربگذشت سراپرده و خیمه ها زد به دشت چو برخاستی نالهٔ کرنای منادیگری پیش کردی به پای که ای زیردستان شاه جهان که دارد گزندی ز ما در نهان مخسبید ناایمن از شهریار مدارید ز اندیشه دل نابکار ازین گونه لشکر بگرگان کشید همی تاج و تخت بزرگان کشید چنان دان که کمی نباشد ز داد هنر باید از شاه و رای و نژاد ز گرگان بخ ساری و آمل شدند به هنگام آواز بلبل شدند در و دشت یه کسر همه بیشه بود دل شاه ایران پراندیشه بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 757 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).