شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 759 از 993

متن اصلی

سپاهی که شان تاختن پیشه بود وز آزادمردی کم اندیشه بود از ایشان بدی شهر ایران ببیم نماندی بکس جامه و زر و سیم زن و مرد با کودک و چارپای به هامون رسیدی نماندی بجای فرستاده پیغام شاه جهان بدیشان بگفت آشکار و نهان رخ نامداران ازان تیره گشت دل از نام نوشین روان خیره گشت بزرگان آن مرز و کنداوران برفتند با باژ و ساو گران همه جامه و برده و سیم و زر گرانمایه اسبان بسیار مر از ایشان هر آنکس که پیران بدند سخن گوی و دانش پذیران بدند همه پیش نوشین روان آمدند ز کار گذشته نوان آمدند چو پیش سراپردهٔ شهریار رسیدند با هدیه و با نثار خروشان و غلتان به خاک اندرون همه دیده پر خاک و دل پر ز خون خرد چون بود با دلاور به راز به شرم و به پوزش نیاید نیاز بر ایشان ببخشود بیدار شاه ببخشید یک سر گذشته گناه بفرمود تا هرچ ویران شدست کنام پلنگان و شیران شدست یکی شارستانی برآرند زود بدو اندرون جای کشت و درود یکی باره ای گردش اندر بلند بدان تا ز دشمن نیابد گزند بگفتند با نامور شهریار که ما بندگانیم با گوشوار برآریم ازین سان که فرمود شاه یکی باره و نامور جایگاه وزان جایگه شاه لشکر براند به هندوستان رفت و چندی بماند به فرمان همه پیش او آمدند به جان هر کسی چاره جو آمدند ز دریای هندوستان تا دو میل درم بود با هدیه و اسب و پیل بزرگان همه پیش شاه آمدند ز دوده دل و نیک خواه آمدند بپرسید کسری و بنواختشان براندازه بر پایگه ساختشان به دل شاد برگشت ز آن جایگاه جهانی پر از اسب و پیل و سپاه به راه اندر آگاهی آمد به شاه که گشت از بلوجی جهانی سیاه ز بس کشتن و غارت و تاختن زمین را به آب اندر انداختن ز گیلان تباهی فزونست ازین ز نفرین پراگنده شد آفرین دل شاه نوشین روان شد غمی برآمیخت اندوه با خرمی به ایرانیان گفت الانان و هند شد از بیم شمشیر ما چون پرند بسنده نباشیم با شهر خویش همی شیر جوییم پیچان ز میش بدو گفت گوینده کای شهریار به پالیز گل نیست بی زخم خار همان مرز تا بود با رنج بود ز بهر پراگندن گنج بود ز کار بلوج ارجمند اردشیر بکوشید با کاردانان پیر نبد سودمندی به افسون و رنگ نه از بند وز رنج و پیکار و جنگ اگرچند بد این سخن ناگزیر بپوشید بر خویشتن اردشیر ز گفتار دهقان برآشفت شاه به سوی بلوج اندر آمد ز راه چو آمد به نزدیک آن مرز و کوه بگردید گرد اندرش با گروه برآنگونه گرد اندر آمد سپاه که بستند ز انبوه بر باد راه همه دامن کوه تا روی شخ سپه بود برسان مور و ملخ منادیگری گرد لشکر بگشت خروش آمد از غار وز کوه و دشت که از کوچگه هرک یابید خرد وگر تیغ دارند مردان گرد وگر انجمن باشد از اندکی نباید که یابد رهایی یکی چو آگاه شد لشکر از خشم شاه سوار و پیاده ببستند راه از ایشان فراوان و اندک نماند زن و مرد جنگی و کودک نماند سراسر به شمشیر بگذاشتند ستم کردن و رنج برداشتند ببود ایمن از رنج شاه جهان بلوجی نماند آشکار و نهان چنان بد که بر کوه ایشان گله بدی بی نگهبان و کرده یله شبان هم نبودی پس گوسفند به هامون و بر تیغ کوه بلند همه رختها خوار بگذاشتند در و کوه را خانه پنداشتند وزان جایگه سوی گیلان کشید چو رنج آمد از گیل و دیلم پدید

شرح و بازنویسی ساده

بخش 759 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).