شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 761 از 993

متن اصلی

ور ای دون که از دشت نیزه وران نبالد کسی از کران تا کران زمین آنک بالاست پهنا کنیم وزان دشت بی آب دریا کنیم فرستاده بشنید و آمد چو گرد شنیده سخنها همه یاد کرد برآشفت کسری بدستور گفت که با مغز قیصر خرد نیست جفت من او را نمایم که فرمان کراست جهان جستن و جنگ و پیمان کراست ز بیشی وز گردن افراختن وزین کشتن و غارت و تاختن پشیمانی آنگه خورد مرد مست که شب زیر آتش کند هر دو دست بفرمود تا برکشیدند نای سپاه اندر آمد ز هر سو ز جای ز درگاه برخاست آوای کوس زمین قیرگون شد هوا آبنوس گزین کرد زان لشکر نامدار سواران شمشیرزن سی هزار به منذر سپرد آن سپاه گران بفرمود کز دشت نیزه وران سپاهی بر از جنگجویان بروم که آتش برآرند زان مرز و بوم که گر چند من شهریار توام برین کینه بر مایه دار توام فرستاده ای ما کنون چرب گوی فرستیم با نامه ای نزد اوی مگر خود نیاید تو را زان گزند به روم و به قیصر تو ما را پسند نویسنده ای خواست از بارگاه به قیصر یکی نامه فرمود شاه ز نوشین روان شاه فرخ نژاد جهانگیر وزنده کن کیقباد به نزدیک قیصر سرافراز روم نگهبان آن مرز و آباد بوم سر نامه کرد آفرین از نخست گرانمایگی جز به یزدان نجست خداوند گردنده خورشید و ماه کزویست پیروزی و دستگاه که بیرون شد از راه گردان سپهر اگر جنگ جوید وگر داد و مهر تو گر قیصری روم را مهتری مکن بیش با تازیان داوری وگر میش جویی ز چنگال گرگ گمانی بود کژ و رنجی بزرگ وگر سوی منذر فرستی سپاه نمانم به تو لشکر و تاج و گاه وگر زیردستی بود بر منش به شمشیر یابد ز من سرزنش تو زان مرز یک رش مپیمای پای چو خواهی که پیمان بماند بجای وگر بگذری زین سخن بگذرم سر و گاه تو زیر پی بسپرم درود خداوند دیهیم و زور بدان کو نجوید ببیداد شور نهادند بر نامه بر مهر شاه سواری گزیدند زان بارگاه چنانچون ببایست چیره زبان جهاندیده و گرد و روشن روان فرستاده با نامهٔ شهریار بیامد بر قیصر نامدار برو آفرین کرد و نامه بداد همان رای کسری برو کرد یاد سخنهاش بشنید و نامه بخواند بپیچید و اندر شگفتی بماند ز گفتار کسری سرافزار مرد برو پر ز چین کرد و رخساره زرد نویسنده را خواند و پاسخ نوشت پدیدار کرد اندرو خوب و زشت سر خامه چون کرد رنگین بقار نخست آفرین کرد بر کردگار نگارندهٔ برکشیده سپهر کزویست پرخاش و آرام و مهر به گیتی یکی را کند تاجور وزو به یکی پیش او با کمر اگر خود سپهر روان زان تست سر مشتری زیر فرمان تست به دیوان نگه کن که رومی نژاد به تخم کیان باژ هرگز نداد تو گر شهریاری نه من کهترم همان با سر و افسر و لشکرم چه بایست پذرفت چندین فسوس ز بیم پی پیل و آوای کوس بخواهم کنون از شما باژ و ساو که دارد به پرخاش با روم تاو به تاراج بردند یک چند چیز گذشت آن ستم برنگیریم نیز ز دشت سواران نیزه وران برآریم گرد از کران تا کران نه خورشید نوشین روان آفرید وگر بستد از چرخ گردان کلید که کس را نخواند همی از مهان همه کام او یابد اندر جهان فرستاده را هیچ پاسخ نداد به تندی ز کسری نیامدش یاد چو مهر از بر نامه بنهاد گفت که با تو صلیب و مسیحست جفت فرستاده با او نزد هیچ دم دژم دید پاسخ بیامد دژم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 761 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).