شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 764 از 993

متن اصلی

همه گنج قیصر به تاراج داد سپه را همه بدره و تاج داد برآورد زان شارستان رستخیز همه برگرفتند راه گریز خروش آمد از کودک و مرد و زن همه پیر و برنا شدند انجمن به پیش گرانمایه شاه آمدند غریوان و فریادخواه آمدند که دستور و فرمان و گنج آن تست بروم اندرون رزم و رنج آن تست به جان ویژه زنهار خواه توایم پرستار فر کلاه توایم بفرمود پس تا نکشتند نیز برایشان ببخشود بسیار چیز وزان جایگه لشکر اندر کشید از آرایش روم برتر کشید نوندی ز گفتار کارآگهان بیامد به نزدیک شاه جهان که قیصر سپاهی فرستاد پیش ازان نامداران و گردان خویش به پیش اندرون پهلوانی سترگ به جنگ اندرون هر یکی همچو گرگ به رومیش خوانند فرفوریوس سواری سرافراز با بوق و کوس چو این گفته شد پیش بیدار شاه پدید آمد از دور گرد سپاه بخندید زان شهریار جهان بدو گفت کین نیست از ما نهان کجا جنگ را پیش ازین ساختیم ز اندیشه هرگونه پرداختیم کی تاجور بر لب آورد کف بفرمود تا برکشیدند صف سپاهی بیامد به پیش سپاه بشد بسته بر گرد و بر باد راه شده، نامور لشکری انجمن یلان سرافراز شمشیرزن همه جنگ را تنگ بسته میان بزرگان و فرزانگان و کیان به خون آب داده همه تیغ را بدان تیغ برنده مر میغ را سپه را نبد بیشتر زان درنگ که نخچیر گیرد ز بالا پلنگ به هر سو ز رومی تلی کشته بود دگر خسته از جنگ برگشته بود بشد خسته از جنگ فرفوریوس دریده درفش و نگونسار کوس سواران ایران بسان پلنگ به هامون کجا غرمش آید بچنگ پس رومیان در همی تاختند در و دشت ازیشان بپرداختند چنان هم همی رفت با ساز جنگ همه نیزه و گرز و خنجر به چنگ سپه را بهامونی اندر کشید برآوردهٔ دیگر آمد پدید دزی بود با لشکر و بوق و کوس کجا خواندندیش قالینیوس سر باره برتر ز پر عقاب یکی کنده ای گردش اندر پر آب یکی شارستان گردش اندر فراخ پر ایوان و پالیز و میدان و کاخ ز رومی سپاهی بزرگ اندروی همه نامداران پرخاشجوی دو فرسنگ پیش اندرون بود شاه سیه گشت گیتی ز گرد سپاه خروشی برآمد ز قالینیوس کزان نعره اندک شد آواز کوس بدان شارستان در نگه کرد شاه همی هر زمانی فزون شد سپاه ز دروازها جنگ برساختند همه تیر و قاروره انداختند چو خورشید تابنده برگشت زرد ز گردنده یک بهره شد لاژورد ازان بارهٔ دز نماند اندکی همه شارستان با زمی شد یکی خروشی برآمد ز درگاه شاه که ای نامداران ایران سپاه همه پاک زین شهر بیرون شوید به تاریکی اندر به هامون شوید اگر هیچ بانگ زن و مرد پیر وگر غارت و شورش و داروگیر به گوش من آید بتاریک شب که بگشاید از رنج یک مردلب هم اندر زمان آنک فریاد ازوست پر از کاه بینند آگنده پوست چو برزد ز خرچنگ تیغ آفتاب بفرسود رنج و بپالود خواب تبیره برآمد ز درگاه شاه گرانمایگان برگرفتند راه ازان دز و آن شارستان مرد و زن به درگاه کسری شدند انجمن که ایدر ز جنگی سواری نماند بدین شارستان نامداری نماند همه کشته و خسته شد بی گناه گه آمد که بخشایش آید ز شاه زن و کودک خرد و برنا و پیر نه خوب آید از داد یزدان اسیر چنان شد دز و باره و شارستان کزان پس ندیدند جز خارستان چو قیصر گنهکار شد ما که ایم بقالینیوس اندرون بر چه ایم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 764 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).