شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 765 از 993

متن اصلی

بران رومیان بر ببخشود شاه گنهکار شد رسته و بیگناه بسی خواسته پیش ایشان بماند وزان جایگه نیز لشکر براند هران کس که بود از در کارزار ببستند بر پیل و کردند بار به انطاکیه در خبر شد ز شاه که با پیل و لشکر بیامد به راه سپاهی بران شهر شد بی کران دلیران رومی و کنداوران سه روز اندران شاه را شد درنگ بدان تا نباشد به بیداد جنگ چهارم سپاه اندر آمد چو کوه دلیران ایران گروها گروه برفتند یک سر سواران روم ز بهر زن و کودک و گنج و بوم به شهر اندر آمد سراسر سپاه پیی را نبد بر زمین نیز راه سه جنگ گران کرده شد در سه روز چهارم چو بفروخت گیتی فروز گشاده شد آن مرز آباد بوم سواری ندیدند جنگی بروم بزرگان که با تخت و افسر بدند هم آنکس که گنجور قیصر بدند به شاه جهاندار دادند گنج به چنگ آمدش گنج چون دید رنج اسیران و آن گنج قیصر به راه به سوی مداین فرستاد شاه وزیشان هران کس که جنگی بدند نهادند بر پشت پیلان ببند زمین دید رخشان تر از چرخ ماه بگردید بر گرد آن شهر شاه ز بس باغ و میدان و آب روان همی تازه شد پیر گشته جهان چنین گفت با موبدان شهریار که انطاکیه است این اگر نوبهار کسی کو ندیدست خرم بهشت ز مشک اندرو خاک وز زر خشت درختش ز یاقوت و آبش گلاب زمینش سپهر آسمان آفتاب نگه کرد باید بدین تازه بوم که آباد بادا همه مرز روم یکی شهر فرمود نوشین روان بدو اندرون آبهای روان به کردار انطاکیه چون چراغ پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ بزرگان روشن دل و شادکام ورا زیب خسرو نهادند نام شد آن زیب خسرو چو خرم بهار بهشتی پر از رنگ و بوی و نگار اسیران کزان شهرها بسته بود ببند گران دست و پا خسته بود بفرمود تا بند برداشتند بدان شهرها خوار بگذاشتند چنین گفت کاین نوبر آورده جای همش گلشن و بوستان و سرای بکردیم تا هر کسی را به کام یکی جای باشد سزاوار نام ببخشید بر هر کسی خواسته زمین چون بهشتی شد آراسته ز بس بر زن و کوی و بازارگاه تو گفتی نماندست بر خاک راه بیامد یکی پرسخن کفشگر چنین گفت کای شاه بیدادگر بقالینیوس اندرون خان من یکی تود بد پیش پالان من ازین زیب خسرو مرا سود نیست که بر پیش درگاه من تود نیست بفرمود تا بر در شوربخت بکشتند شاداب چندی درخت یکی مرد ترسا گزین کرد شاه بدو داد فرمان و گنج و کلاه بدو گفت کاین زیب خسرو تو راست غریبان و این خانه نو تو راست به سان درخت برومند باش پدر باش گاهی چو فرزند باش ببخشش بیارای و زفتی مکن بر اندازه باید ز هر در سخن ز انطاکیه شاه لشکر براند جهاندیده ترسا نگهبان نشاند پس آگاهی آمد ز فرفوریوس بگفت آنچ آمد بقالینیوس به قیصر چنین گفت کآمد سپاه جهاندار کسری ابا پیل و گاه سپاهست چندانک دریا و کوه همی گردد از گرد اسبان ستوه بگردید قیصر ز گفتار خویش بزرگان فرزانه را خواند پیش ز نوشین روان شد دلش پر هراس همی رای زد روز و شب در سه پاس بدو گفت موبد که این رای نیست که با رزم کسری تو را پای نیست برآرند ازین مرز آباد خاک شود کردهٔ قیصر اندر مغاک زوان سراینده و رای سست جز از رنج بر پادشاهی نجست چو بشنید قیصر دلش خیره گشت ز نوشین روان رای او تیره گشت گزین کرد زان فیلسوفان روم سخن گوی با دانش و پاک بوم

شرح و بازنویسی ساده

بخش 765 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).