شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 772 از 993

متن اصلی

عنانرا بپیچید موبد ز راه بیامد بپرسید زو خواب شاه نویسنده گفت این نه کارمنست زهر دانشی زند یارمنست ز موبد چو بشنید بوزرجمهر بدو داد گوش و بر افروخت چهر باستاد گفت این شکارمنست گزاریدن خواب کارمنست یکی بانگ برزد برو مرد است که تو دفتر خویش کردی درست فرستاده گفت ای خردمند مرد مگر داند او گرد دانا مگرد غمی شد ز بوزرجمهر اوستاد بگوی آنچ داری بدو گفت یاد نگویم من این گفت جز پیش شاه بدانگه که بنشاندم پیش گاه بدادش فرستاده اسب و درم دگر هرچ بایستش از بیش و کم برفتند هر دو برابر ز مرو خرامان چو زیر گل اندر تذرو چنان هم گرازان و گویان ز شاه ز فرمان وز فر وز تاج و گاه رسیدند جایی کجا آب بود چو هنگامه خوردن و خواب بود به زیر درختی فرود آمدند چوچیزی بخوردند و دم بر زدند بخفت اندران سایه بوزرجمهر یکی چادر اندرکشیده به چهر هنوز این گرانمایه بیدار بود که با او به راه اندرون یار بود نگه کرد و پیسه یکی مار دید که آن چادر از خفته اندر کشید ز سر تا به پایش ببویید سخت شد ازپیش اونرم سوی درخت چو مار سیه بر سر دار شد سر کودک از خواب بیدار شد چو آن اژدها شورش او شنید بران شاخ باریک شد ناپدید فرستاده اندر شگفتی بماند فراوان برو نام یزدان بخواند به دل گفت کین کودک هوشمند بجایی رسد در بزرگی بلند وزان بیشه پویان به راه آمدند خرامان به نزدیک شاه آمدند فرستاده از پیش کودک برفت برتخت کسری خرامید تفت بدو گفت کای شاه نوشین روان تویی خفته بیدار و دولت جوان برفتم ز درگاه شاها به مرو بگشتم چو اندر گلستان تذرو ز فرهنگیان کودکی یافتم بیاوردم و تیز بشتافتم بگفت آن سخن کزلب او شنید ز مار سیاه آن شگفتی که دید جهاندار کسری ورا پیش خواند وزان خواب چندی سخنها براند چوبشنید دانا ز نوشین روان سرش پرسخن گشت و گویا زبان چنین داد پاسخ که در خان تو میان بتان شبستان تو یکی مرد برناست کز خویشتن به آرایش جامه کردست زن ز بیگانه پردخته کن جایگاه برین رای ما تا نیابند راه بفرمای تا پیش تو بگذرند پی خویشتن بر زمین بسپرند بپرسیم زان ناسزای دلیر که چون اندر آمد به بالین شیر ز بیگانه ایوانش پردخت کرد درکاخ شاهنشهی سخت کرد بتان شبستان آن شهریار برفتند پر بوی و رنگ و نگار سمن بوی خوبان با ناز و شرم همه پیش کسری برفتند نرم ندیدند ازین سان کسی در میان برآشفت کسری چو شیر ژیان گزارنده گفت این نه اندر خورست غلامی میان زنان اندرست شمن گفت رفتن بافزون کنید رخ از چادر شرم بیرون کنید دگر باره بر پیش بگذاشتند همه خواب را خیره پنداشتند غلامی پدید آمد اندر میان به بالای سرو و بچهر کیان تنش لرز لرزان به کردار بید دل از جان شیرین شده نا امید کنیزک بدان حجره هفتاد بود که هر یک به تن سرو آزاد بود یکی دختری مهتر چاج بود به بالای سرو و ببر عاج بود غلامی سمن پیکر و مشک بوی به خان پدر مهربان بد بدوی بسان یکی بنده در پیش اوی به هر جا که رفتی بدی خویش اوی بپرسید ز و گفت کین مرد کیست کسی کو چنین بنده پرورد کیست چنین برگزیدی دلیر و جوان میان شبستان نوشین روان چنین گفت زن کین ز من کهترست جوانست و با من ز یک مادرست

شرح و بازنویسی ساده

بخش 772 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).