شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 773 از 993

متن اصلی

چنین جامه پوشید کز شرم شاه نیارست کردن به رویش نگاه برادر گر از تو بپوشید روی ز شرم توبود آن بهانه مجوی چو بشنید این گفته نوشین روان شگفت آمدش کار هر دو جوان برآشفت زان پس به دژخیم گفت که این هر دو در خاک باید نهفت کشنده ببرد آن دو تن را دوان پس پردهٔ شاه نوشین روان برآویختشان درشبستان شاه نگونسار پرخون و تن پر گناه گزارندهٔ خواب را بدره داد ز اسب وز پوشیدنی بهره داد فرومانده از دانش او شگفت ز گفتارش اندازه ها برگرفت نوشتند نامش به دیوان شاه بر موبدان نماینده راه فروزنده شد نام بوزرجمهر بدو روی بنمود گردان سپهر همی روز روزش فزون بود بخت بدو شادمان بد دل شاه سخت دل شاه کسری پر از داد بود به دانش دل ومغزش آباد بود بدرگاه بر موبدان داشتی ز هر دانشی بخردان داشتی همیشه سخن گوی هفتاد مرد به درگاه بودی بخواب و بخورد هرانگه که پردخته گشتی ز کار ز داد و دهش وز می و میگسار زهر موبدی نوسخن خواستی دلش را بدانش بیاراستی بدانگاه نو بود بوزرجمهر سراینده وزیرک وخوب چهر چنان بدکزان موبدان و ردان ستاره شناسان و هم بخردان همی دانش آموخت و اندر گذشت و زان فیلسوفان سرش برگذشت چنان بد که بنشست روزی بخوان بفرمود کاین موبدان را بخوان که باشند دانا و دانش پذیر سراینده و باهش و یاد گیر برفتند بیداردل موبدان زهر دانشی راز جسته ردان چو نان خورده شد جام می خواستند به می جان روشن بیاراستند بدانندگان شاه بیدار گفت که دانش گشاده کنید از نهفت هران کس که دارد به دل دانشی بگوید مرا زو بود رامشی ازیشان هران کس که دانا بدند بگفتن دلیر و توانا بدند زبان برگشادند برشهریار کجا بود داننده را خواستار چو بوزرجمهر آن سخنها شنید بدانش نگه کردن شاه دید یکی آفرین کرد و بر پای خاست چنین گفت کای داور داد و راست زمین بنده تاج وتخت تو باد فلک روشن از روی و بخت تو باد گر ای دون که فرمان دهی بنده را که بگشاید از بند گوینده را بگویم و گر چند بی مایه ام بدانش در از کمترین پایه ام نکوهش نباشد که دانا زبان گشاده کند نزد نوشین روان نگه کرد کسری بداننده گفت که دانش چرا باید اندر نهفت چوان برزبان پادشاهی نمود ز گفتار او روشنایی فزود بدو گفت روشن روان آنکسی که کوتاه گوید به معنی بسی کسی را که مغزش بود پرشتاب فراوان سخن باشد و دیر یاب چو گفتار بیهوده بسیار گشت سخن گوی در مردمی خوارگشت هنرجوی و تیمار بیشی مخور که گیتی سپنجست و ما بر گذر همه روشنیهای تو راستیست ز تاری وکژی بباید گریست دل هرکسی بندهٔ آرزوست وزو هر یکی را دگرگونه خوست سر راستی دانش ایزدست چو دانستیش زو نترسی بدست خردمند ودانا و روشن روان تنش زین جهانست وجان زان جهان هران کس که در کار پیشی کند همه رای وآهنگ بیشی کند بنایافت رنجه مکن خویشتن که تیمارجان باشد و رنج تن ز نیرو بود مرد را راستی ز سستی دروغ آید وکاستی ز دانش چوجان تو را مایه نیست به از خامشی هیچ پیرایه نیست چو بردانش خویش مهرآوری خرد را ز تو بگسلد داوری توانگر بود هر کرا آز نیست خنک بنده کش آز انباز نیست مدارا خرد را برادر بود خرد بر سر جان چو افسر بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 773 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).