شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 774 از 993

متن اصلی

چو دانا تو را دشمن جان بود به از دوست مردی که نادان بود توانگر شد آنکس که خشنود گشت بدو آز و تیمار او سود گشت بموختن گر فروتر شوی سخن را ز دانندگان بشنوی به گفتار گرخیره شد رای مرد نگردد کسی خیره همتای مرد هران کس که دانش فرامش کند زبان را به گفتار خامش کند چوداری بدست اندرون خواسته زر و سیم و اسبان آراسته هزینه چنان کن که بایدت کرد نشاید گشاد و نباید فشرد خردمند کز دشمنان دور گشت تن دشمن او را چو مزدور گشت چو داد تن خویشتن داد مرد چنان دان که پیروز شد در نبرد مگو آن سخن کاندرو سود نیست کزان آتشت بهره جز دود نیست میندیش ازان کان نشاید بدن نداند کس آهن به آب آژدن فروتن بود شه که دانا بود به دانش بزرگ و توانا بود هر آنکس که او کردهٔ کردگار بداند گذشت از بد روزگار پرستیدن داور افزون کند ز دل کاوش دیو بیرون کند بپرهیزد از هرچ ناکردنیست نیازارد آن را که نازردنیست به یزدان گراییم فرجام کار که روزی ده اویست و پروردگار ازان خوب گفتار بوزرجمهر حکیمان همه تازه کردند چهر یکی انجمن ماند اندر شگفت که مرد جوان آن بزرگی گرفت جهاندار کسری درو خیره ماند سرافراز روزی دهان را بخواند بفرمود تا نام او سر کنند بدانگه که آغاز دفتر کنند میان مهان بخت بوزرجمهر چو خورشید تابنده شد بر سپهر ز پیش شهنشاه برخاستند برو آفرینی نو آراستند بپرسش گرفتند زو آنچ گفت که مغز ودلش باخرد بود جفت زبان تیز بگشاد مرد جوان که پاکیزه دل بود و روشن روان چنین گفت کز خسرو دادگر نپیچید باید به اندیشه سر کجا چون شبانست ما گوسفند و گر ما زمین او سپهر بلند نشاید گذشتن ز پیمان اوی نه پیچیدن از رای و فرمان اوی بشادیش باید که باشیم شاد چو داد زمانه بخواهیم داد هنرهاش گسترده اندرجهان همه راز او داشتن درنهان مشو با گرامیش کردن دلیر کزآتش بترسد دل نره شیر اگر کوه فرمانش دارد سبک دلش خیره خوانیم و مغزش تنک همه بد ز شاهست و نیکی زشاه کزو بند و چاهست و هم تاج و گاه سرتاجور فر یزدان بود خردمند ازو شاد وخندان بود ازآهرمنست آن کزو شاد نیست دل و مغزش از دانش آباد نیست شنیدند گفتار مرد جوان فروبست فرتوت را زو زبان پراگنده گشتند زان انجمن پر از آفرین روز و شبشان دهن دگر هفته روشن دل شهریار همی بود داننده را خواستار دل از کار گیتی به یکسو کشید کجا خواست گفتار دانا شنید کسی کو سرافراز درگاه بود به دانندگی درخور شاه بود برفتند گویندگان سخن جوان و جهاندیده مرد کهن سرافراز بوزرجمهرجوان بشد باحکیمان روشن روان حکیمان داننده و هوشمند رسیدند نزدیک تخت بلند نهادند رخ سوی بوزرجمهر که کسری همی زو برافروخت چهر ازیشان یکی بود فرزانه تر بپرسید ازو از قضا و قدر که انجام و فرجام چونین سخن چه گونه است و این برچه آید ببن چنین داد پاسخ که جوینده مرد دوان وشب و روز با کار کرد بود راه روزی برو تارو تنگ بجوی اندرون آب او با درنگ یکی بی هنر خفته بر تخت بخت همی گل فشاند برو بر درخت چنینست رسم قضا و قدر ز بخشش نیابی به کوشش گذر جهاندار دانا و پروردگار چنین آفرید اختر روزگار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 774 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).