شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 779 از 993

متن اصلی

ز فرهنگ وز دانش آموختن سزد گر دلت یابد افروختن گشادن برو بر در گنج خویش نباید که یادآورد رنج خویش هرانگه که یازد ببد کار دست دل شاه بچه نباید شکست چو بر بد کنش دست گردد دراز به خون جز به فرمان یزدان میاز و گر دشمنی یابی اندر دلش چو خوباشد از بوستان بگسلش که گر دیر ماند بنیرو شود وزو باغ شاهی پرآهو شود چوباشد جهانجوی با فر و هوش نباید که دارد به بدگوی گوش ز دستور بد گوهر و گفت بد تباهی به دیهیم شاهی رسد نباید شنیدن ز نادان سخن چو بد گوید از داد فرمان مکن همه راستی باید آراستن نباید که دیو آورد کاستن چواین گفتها بشنود پارسا خرد راکند بر دلش پادشا کند آفرین تاج برشهریار شود تخت شاهی برو پایدار بنازد بدو تاج شاهی و تخت بداندیش نومید گردد زبخت چو برگردد این چرخ ناپایدار ازو نام نیکو بود یادگار بماناد تا روز باشد جوان هنر یافته جان نوشین روان ز گفتار او انجمن خیره شد همه رای دانندگان تیره شد چو نوشین روان آن سخنها شنود به روزیش چندانک بد برفزود وزان پندها دیده پر آب کرد دهانش پر از در خوشاب کرد یکی انجمن لب پر از آفرین برفتند ز ایوان شاه زمین برین نیز بگذشت یک هفته روز بهشتم چو بفروخت گیتی فروز بیانداخت آن چادر لاژورد بیاراست گیتی به دیبای زرد شهنشاه بنشست با موبدان جهاندیده و کار کرده ردان سرموبد موبدان اردشیر چو شاپور وچون یزدگرد دبیر ستاره شناسان و جویندگان خردمند و بیدار گویندگان سراینده بوزرجمهر جوان بیامد برشاه نوشین روان بدانندگان گفت شاه جهان که باکیست این دانش اندر نهان کزو دین یزدان به نیرو شود همان تخت شاهی بی آهو شود چوبشنید زو موبد موبدان زبان برگشاد از میان ردان چنین داد پاسخ که از داد شاه درفشان شود فر دیهیم و گاه چو با داد بگشاید از گنج بند بماند پس از مرگ نامش بلند دگر کو بشوید زبان از دروغ نجوید به کژی ز گیتی فروغ سپهبد چو با داد و بخشایشست ز تاجش زمانه پرآسایشست و دیگر که از کهتر پرگناه چو پوزش کند باز بخشدش شاه به پنجم جهاندار نیکوسخن که نامش نگردد به گیتی کهن همه راست گوید سخن کم وبیش نگردد بهر کار ز آیین خویش ششم بر پرستندهٔ تخت خویش چنان مهر دارد که بر بخت خویش به هفتم سخن هرک دانا بود زبانش بگفتن توانا بود نگردد دلش سیر ز آموختن از اندیشگان مغز را سوختن به آزادیست ازخرد هرکسی چنانچون ببالد ز اختر بسی دلت مگسل ای شاه راد از خرد خرد نام و فرجام را پرورد منش پست وکم دانش آنکس که گفت کنم کم ز گیتی کسی نیست جفت چنین گفت پس یزدگرد دبیر که ای شاه دانا و دانش پذیر ابرشاه زشتست خون ریختن به اندک سخن دل برآهیختن همان چون سبک سر بود شهریار بداندیش دست اندآرد به کار همان با خردمند گیرد ستیز کند دل ز نادانی خویش تیز دل شاه گیتی چو پر آز گشت روان ورا دیو انباز گشت و رایدون که حاکم بود تیزمغز نیاید ز گفتار او کار نغز دگر کارزاری که هنگام جنگ بترسد ز جان و نترسد ز ننگ توانگر که باشد دلش تنگ و زفت شکم زمین بهتر او را نهفت چو بر مرد درویش کنداوری نه کهتر نه زیبندهٔ مهتری

شرح و بازنویسی ساده

بخش 779 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).