شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 782 از 993

متن اصلی

همان ساوه و یزدگرد دبیر به پیش اندرون بهمن تیزویر به بوزرجمهر آن زمان گفت شاه که دل را بیارای و بنمای راه زمن راستی هرچ دانی بگوی به کژی مجو ازجهان آبروی پرستش چگونه است فرمان من نگه داشتن رای و پیمان من ز گیتی چو آگه شوند این مهان شنیده بگویند با همرهان چنین گفت با شاه بیدار مرد که ای برتر از گنبد لاژورد پرستیدن شهریار زمین نجوید خردمند جز راه دین نباید به فرمان شاهان درنگ نباید که باشد دل شاه تنگ هرآنکس که برپادشا دشمنست روانش پرستار آهرمنست دلی کو ندارد تن شاه دوست نباید که باشد ورا مغز و پوست چنان دان که آرام گیتیست شاه چونیکی کنیم او دهد دستگاه به نیک و بد او را بود دست رس نیازد بکین و بزرم کس تو مپسند فرزند را جای اوی چوجان دار در دل همه رای اوی به شهری که هست اندرو مهرشاه نیابد نیاز اندران بوم راه بدی را تو از فر او بگذرد که بختش همه نیکویی پرورد جهان را دل ازشاه خندان بود که بر چهر او فر یزدان بود چو از نعمتش بهرهٔابی بکوش که داری همیشه به فرمانش گوش به اندیشه گر سربپیچی ازوی نبیند به نیکی تو را بخت روی چو نزدیک دارد مشو برمنش وگر دور گردی مشو بدکنش پرستنده گر یابد از شاه رنج نگه کن که با رنج نامست و گنج نباید که سیر آید از کارکرد همان تیز گردد ز گفتار سرد اگر گشن شد بنده را دستگاه به فر و به نام جهاندار نه شاه گر از ده یکی باژ خواهد رواست چنان رفت باید که او را هواست گرامی تر آنکس بود نزد شاه که چون گشن بیند ورا دستگاه ز بهری که اورا سراید ز گنج نماند که باشد بدو درد و رنج ز یزدان بود آنک ماند سپاس کند آفرین مرد یزدان شناس و دیگر که اندر دلش راز شاه بدارد نگوید به خورشید وماه به فرمان شاه آنک سستی کند همی از تن خویش مستی کند نکوهیده باشد گل آن درخت که نپراگند بار بر تاج وتخت ز کسهای او پیش او بدمگوی که کمتر کنی نزد او آبروی و گر پرسدت هرچ دانی نگوی به بسیار گفتن مبر آبروی هرآنکس که بسیار گوید دروغ به نزدیک شاهان نگیرد فروغ سخن کان نه اندر خورد با خرد بکوشد که بر پادشا نشمرد فزونست زان دانش اندر جهان که بشنید گوش آشکار و نهان کسی را که شاه جهان خوار کرد بماند همیشه روان پر ز درد همان در جهان ارجمند آن بود که با او لب شاه خندان بود چو بنوازدت شاه کشی مکن اگر چه پرستنده باشی کهن که هرچند گردد پرستش دراز چنان دان که هست او ز تو بی نیاز اگر با تو گردد ز چیزی دژم به پوزش گرای و مزن هیچ دم اگر پرورد دیگری را همان پرستار باشد چو تو بی گمان و گر نیستت آگهی زان گناه برهنه دلت را ببر نزد شاه وگر نه هیچ تاب اندر آری به دل بدو روی منمای و پی برگسل به فرش ببیند نهان تو را دل کژ و تیره روان تو را ازان پس نیابی تو زو نیکوی همان گرم گفتار او نشنوی در پادشا همچو دریا شمر پرستنده ملاح وکشتی هنر سخن لنگر و بادبانش خرد به دریا خردمند چون بگذرد همان بادبان را کند سایه دار که هم سایه دارست و هم مایه دار کسی کو ندارد روانش خرد سزد گر در پادشا نسپرد اگر پادشا کوه آتش بدی پرستنده را زیستن خوش بدی چو آتش گه خشم سوزان بود چوخشنود باشد فروزان بود

شرح و بازنویسی ساده

بخش 782 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).