شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 783 از 993

متن اصلی

ازو یک زمان شیروشهدست بهر به دیگر زمان چون گزاینده زهر به کردار دریا بود کارشاه به فرمان او تابد از چرخ ماه ز دریا یکی ریگ دارد به کف دگر دربیابد میان صدف جهان زنده بادا بنوشین روان همیشه به فرمانش کیوان روان نگه کرد کسری بگفتا راوی دلش گشت خرم به دیدار اوی چو گفتی که زه بدره بودی چهار بدین گونه بد بخشش شهریار چو با زه بگفتی زهازه بهم چهل بدره بودی ز گنجش درم چو گنجور باشاه کردی شمار به هربدره بودی درم ده هزار شهنشاه با زه زهازه بگفت که گفتار او با درم بود جفت بیاورد گنجور خورشید چهر درم بدره ها پیش بوزرجمهر برین داستان برسخن ساختم به مهبود دستور پرداختم میاسای ز آموختن یک زمان ز دانش میفگن دل اندرگمان چوگویی که فام خرد توختم همه هرچ بایستم آموختم یکی نغز بازی کند روزگار که بنشاندت پیش آموزگار ز دهقان کنون بشنو این داستان که برخواند از گفتهٔ باستان چنین گفت موبد که بر تخت عاج چو کسری کسی نیز ننهاد تاج به بزم و برزم و به پرهیز وداد چنو کس ندارد ز شاهان به یاد ز دانندگان دانش آموختی دلش را بدانش برافروختی خور وخواب با موبدان داشتی همی سر به دانش برافراشتی برو چون روا شد به چیزی سخن تو ز آموختن هیچ سستی مکن نباید که گویی که دانا شدم به هر آرزو بر توانا شدم چو این داستان بشنوی یادگیر ز گفتار گوینده دهقان پیر بپرسیدم از روزگار کهن ز نوشین روان یاد کرد این سخن که او را یکی پاک دستور بود که بیدار دل بود و گنجور بود دلی پرخرد داشت و رای درست ز گیتی به جز نیکنامی نجست که مهبود بدنام آن پاک مغز روان و دلش پر ز گفتار نغز دو فرزند بودش چو خرم بهار همیشه پرستندهٔ شهریار شهنشاه چون بزم آراستی و گر به رسم موبدی خواستی نخوردی جز ازدست مهبود چیز هم ایمن بدی زان دو فرزند نیز خورش خانه در خان او داشتی تن خویش مهمان او داشتی دو فرزند آن نامور پارسا خورش ساختندی بر پادشا بزرگان ز مهبود بردند رشک همی ریختندی برخ بر سرشک یکی نامور بود زروان به نام که او را بدی بر در شاه کام کهن بود و هم حاجب شاه بود فروزندهٔ رسم درگاه بود ز مهبود وفرخ دو فرزند اوی همه ساله بودی پر از آبروی همی ساختی تا سر پادشا کند تیز برکار آن پارسا ببد گفت از ایشان ندید ایچ راه که کردی پرآزار زان جان شاه خردمند زان بد نه آگاه بود که او را به درگاه بدخواه بود ز گفتار و کردار آن شوخ مرد نشد هیچ مهبود را روی زرد چنان بد که یک روز مردی جهود ز زروان درم خواست از بهر سود شد آمد بیفزود در پیش اوی برآمیخت با جان بدکیش اوی چو با حاجب شاه گستاخ شد پرستندهٔ خسروی کاخ شد ز افسون سخن رفت روزی نهان ز درگاه وز شهریار جهان ز نیرنگ وز تنبل و جادویی ز کردار کژی وز بدخویی چو زروان به گفتار مرد جهود نگه کرد وزان سان سخنها شنود برو راز بگشاد و گفت این سخن به جز پیش جان آشکارا مکن یکی چاره باید تو را ساختن زمانه ز مهبود پرداختن که او را بزرگی به جایی رسید که پای زمانه نخواهد کشید ز گیتی ندارد کسی رابکس تو گویی که نوشین روانست و بس جز از دست فرزند مهبود چیز خورشها نخواهد جهاندار نیز

شرح و بازنویسی ساده

بخش 783 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).