شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 784 از 993

متن اصلی

شدست از نوازش چنان پرمنش که هزمان ببوسد فلک دامنش چنین داد پاسخ به زروان جهود کزین داوری غم نباید فزود چو برسم بخواهد جهاندار شاه خورشها ببین تا چه آید به راه نگر تابود هیچ شیر اندروی پذیره شو وخوردنیها ببوی همان بس که من شیر بینم ز دور نه مهبود بینی تو زنده نه پور که گر زو خورد بی گمان روی و سنگ بریزد هم اندر زمان بی درنگ نگه کرد زروان به گفتار اوی دلش تازه تر شد به دیدار اوی نرفتی به درگاه بی آن جهود خور و شادی و کام بی او نبود چنین تا برآمد برین چندگاه بد آموز پویان به درگاه شاه دو فرزند مهبود هر بامداد خرامان شدندی برشاه راد پس پردهٔ نامور کدخدای زنی بود پاکیزه و پاک رای که چون شاه کسری خورش خواستی یکی خوان زرین بیاراستی سه کاسه نهادی برو از گهر به دستار زربفت پوشیده سر زدست دو فرزند آن ارجمند رسیدی به نزدیک شاه بلند خورشها زشهد وز شیر و گلاب بخوردی وآراستی جای خواب چنان بد که یک روز هر دو جوان ببردند خوان نزدنوشین روان به سر برنهاده یکی پیشکار که بودی خورش نزد او استوار چو خوان اندرآمد به ایوان شاه بدو کرد زروان حاجب نگاه چنین گفت خندان به هر دو جوان که ای ایمن از شاه نوشین روان یکی روی بنمای تا زین خورش که باشد همی شاه را پرورش چه رنگست کاید همی بوی خوش یکی پرنیان چادر از وی بکش جوان زان خورش زود بگشاد روی نگه کرد زروان ز دور اند روی همیدون جهود اندرو بنگرید پس آمد چو رنگ خورشها بدید چنین گفت زان پس به سالار بار که آمد درختی که کشتی به بار ببردند خوان نزد نوشین روان خردمند و بیدار هر دو جوان پس خوان همی رفت زروان چو گرد چنین گفت با شاه آزادمرد که ای شاه نیک اختر و دادگر تو بی چاشنی دست خوردن مبر که روی فلک بخت خندان تست جهان روشن از تخت و میدان تست خورشگر بیامیخت با شیر زهر بداندیش را باد زین زهر بهر چو بشنید زو شاه نوشین روان نگه کرد روشن به هر دوجوان که خوالیگرش مام ایشان بدی خردمند و با کام ایشان بدی جوانان ز پاکی وز راستی نوشتند بر پشت دست آستی همان چون بخوردند از کاسه شیر توگویی بخستند هر دو به تیر بخفتند برجای هر دو جوان بدادند جان پیش نوشین روان چوشاه جهان اندران بنگرید برآشفت و شد چون گل شنبلید بفرمود کز خان مهبود خاک برآرید وز کس مدارید باک بر آن خاک باید بریدن سرش مه مهبود مانا مه خوالیگرش به ایوان مهبود در کس نماند ز خویشان او درجهان بس نماند به تاراج داد آن همه خواسته زن و کودک و گنج آراسته رسیده از آن کار زروان به کام گهی کام دید اندر آن گاه نام به نزدیک او شد جهود ارجمند برافراخت سر تا بابر بلند بگشت اندرین نیز چندی سپهر درستی نهان کرده از شاه چهر چنان بد که شاه جهان کدخدای به نخچیر گوران همی کرد رای بفرمود تا اسب نخچیرگاه بسی بگذرانند در پیش شاه ز اسبان که کسری همی بنگرید یکی را بران داغ مهبود دید ازان تازی اسبان دلش برفروخت به مهبود بر جای مهرش بسوخت فروریخت آب از دو دیده بدرد بسی داغ دل یاد مهبود کرد چنین گفت کان مرد با جاه و رای ببردش چنان دیو ریمن ز جای بدان دوستداری و آن راستی چرا زد روانش درکاستی نداند جز از کردگار جهان ازان آشکارا درستی نهان

شرح و بازنویسی ساده

بخش 784 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).