شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 786 از 993

متن اصلی

اگر بد دل سنگ خارا شود نماند نهان آشکارا شود وگر چند نرمست آواز تو گشاده شود زو همه راز تو ندارد نگه راز مردم زبان همان به که نیکی کنی درجهان چو بیرنج باشی و پاکیزه رای ازو بهره یابی به هر دو سرای کنون کار زروان و مرد جهود سرآمد خرد را بباید ستود اگر دادگر باشی و سرفراز نمانی و نامت بماند دراز تن خویش را شاه بیدادگر جز از گور و نفرین نیارد به سر اگر پیشه دارد دلت راستی چنان دان که گیتی بیاراستی چه خواهی ستایش پس ازمرگ تو خرد باید این تاج و این ترگ تو چنان کز پس مرگ نوشین روان ز گفتار من داد او شد جوان ازان پس که گیتی بدوگشت راست جز از آفرین در بزرگی نخواست بخفتند در دشت خرد و بزرگ به آبشخور آمد همی میش وگرگ مهان کهتری را بیاراستند به دیهیم بر نام او خواستند بیاسود گردن ز بند زره ز جوشن گشادند گردان گره ز کوپال وخنجر بیاسود دوش جز آواز رامش نیامد به گوش کسی را نبد با جهاندار تاو بپیوست با هرکسی باژ و ساو جهاندار دشواری آسان گرفت همه ساز نخچیر و میدان گرفت نشست اندر ایوان گوهرنگار همی رای زد با می ومیگسار یکی شارستان کرد به آیین روم فزون از دو فرسنگ بالای بوم بدو اندرون کاخ و ایوان و باغ به یک دست رود و به یک دست راغ چنان بد بروم اندرون پادشهر که کسری بپیمود و برداشت بهر برآورد زو کاخهای بلند نبد نزد کس درجهان ناپسند یکی کاخ کرد اندران شهریار بدو اندر ایوان گوهرنگار همه شوشهٔ طاقها سیم و زر بزر اندرون چند گونه گهر یکی گنبد از آبنوس وز عاج به پیکر ز پیلسته و شیز و ساج ز روم وز هند آنک استاد بود وز استاد خویشش هنر یاد بود ز ایران وز کشور نیمروز همه کارداران گیتی فروز همه گرد کرد اندران شارستان که هم شارستان بود و هم کارستان اسیران که از بربر آورده بود ز روم وز هر جای کازرده بود وزین هر یکی را یکی خانه کرد همه شارستان جای بیگانه کرد چو از شهر یک سر بپرداختند بگرد اندرش روستا ساختند بیاراست بر هر سویی کشتزار زمین برومند و هم میوه دار ازین هریکی را یکی کار داد چوتنها بد از کارگر یار داد یکی پیشه کار و دگر کشت ورز یکی آنک پیمود فرسنگ و مرز چه بازارگان و چه یزدان پرست یکی سرفراز و دگر زیردست بیاراست آن شارستان چون بهشت ندید اندرو چشم یک جای زشت ورا سورستان کرد کسری به نام که درسور یابد جهاندار کام جز از داد و آباد کردن جهان نبودش به دل آشکار و نهان زمانه چو او را ز شاهی ببرد همه تاج دیگر کسی را سپرد چنان دان که یک سر فریبست و بس بلندی وپستی نماند بکس کنون جنگ خاقان و هیتال گیر چو رزم آیدت پیش کوپال گیر چه گوید سخنگوی باآفرین ز شاه وز هیتال وخاقان چین چنین گفت پرمایه دهقان پیر سخن هرچ زو بشنوی یادگیر که از نامداران با فر و داد ز مردان جنگی به فر ونژاد چوخاقان چینی نبود از مهان گذشته ز کسری بگرد جهان همان تا لب رود جیحون ز چین برو خواندندی بداد آفرین سپهدار با لشکر و گنج و تاج بگلزریون بودزان روی چاج سخنهای کسری به گرد جهان پراگنده شد درمیان مهان به مردی و دانایی و فرهی بزرگی وآیین شاهنشهی خردمند خاقان بدان روزگار همی دوستی جست با شهریار

شرح و بازنویسی ساده

بخش 786 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).