شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 788 از 993

متن اصلی

ندیدند وهرکس کزیشان بماند به دل در همی نام یزدان بخواند پراگنده بر هر سویی خسته بود همه مرز پرکشته وبسته بود همی این بدان آن بدین گفت جنگ ندیدیم هرگز چنین با درنگ همانا نه مردم بدند آن سپاه نشایست کردن بدیشان نگاه به چهره همه دیو بودند و دد به دل دور ز اندیشه نیک و بد ز ژوپین وز نیزه و گرز و تیغ توگفتی ندانند راه گریغ همه چهرهٔ اژدها داشتند همه نیزه بر ابر بگذاشتند همه چنگهاشان بسان پلنگ نشد سیر دلشان توگویی ز جنگ یکی زین ز اسبان نبرداشتند بخفتند و بر برف بگذاشتند خورش بارگی راهمه خار بود سواری بخفتی دو بیدار بود نداریم ما تاب خاقان چین گذر کرد باید به ایران زمین گر ای دون که فرمان برد غاتفر ببندد به فرمان کسری کمر سپارد بدو شهر هیتال را فرامش کند گرز و کوپال را وگرنه خود از تخمهٔ خوشنواز گزینیم جنگاوری سرفراز که اوشاد باشد بنوشین روان بدو دولت پیر گردد جوان بگوید بدو کار خاقان چین جهانی بروبر کنند آفرین که با فر و برزست و بخش و خرد همی راستی را خرد پرورد نهادست بر قیصران باژ و ساو ندارند با او کسی زور و تاو ز هیتالیان کودک و مرد وزن برین یک سخن برشدند انجمن چغانی گوی بود فرخ نژاد جهانجوی پر دانش و بخش و داد خردمند و نامش فغانیش بود که با گنج و با لشکر خویش بود بزرگان هیتال وخاقان چین به شاهی برو خواندند آفرین پس آگاهی آمد به شاه بزرگ ز خاقان که شد نامدار سترگ ز هیتال و گردان آن انجمن که آمد ز خاقان بریشان شکن ز شاه چغانی که با بخت نو بیامد نشست از بر تخت نو پراندیشه بنشست شاه جهان ز گفتار بیدار کارآگهان به ایوان بیاراست جای نشست برفتند گردان خسروپرست ابا موبد موبدان اردشیر چوشاپور وچون یزدگرد دبیر همان بخردان نماینده راه نشستند یک سر بر تخت شاه چنین گفت کسری که ای بخردان جهان گشته و کار دیده ردان یکی آگهی یافتم ناپسند سخنهای ناخوب و ناسودمند ز هیتال وز ترک وخاقان چین وزان مرزبانان توران زمین بی اندازه لشکر شدند انجمن ز چاچ وز چین وز ترک و ختن یکی هفته هیتال با ترک و چین ز اسبان نبرداشتند ایچ زین به فرجام هیتال برگشته شد دو بهره مگر خسته و کشته شد بدان نامداری که هیتال بود جهانی پر از گرز وکوپال بود شگفتست کآمد بریشان شکست سپهبد مباد ایچ با رای پست اگر غاتفر داشتی نام و رای نبردی سپهر آن سپه را ز جای چوشد مرز هیتالیان پر ز شور بجستند از تخم بهرام گور نو آیین یکی شاه بنشاندند به شاهی برو آفرین خواندند نشستست خاقان بدان روی چاج سرافراز با لشگر و گنج تاج ز خویشان ارجاسب و افراسیاب جز از مرز ایران نبینند به خواب ز پیروزی لشکر غاتفر همی برفرازد به خورشید سر سزد گر نباشیم همداستان که خاقان نخواند چنین داستان که تا آن زمین پادشاهی مراست که دارند ازو چینیان پشت راست همه زیردستان از ایشان به رنج سپرده بدیشان زن و مرد و گنج چه بینید یکسر کنون اندرین چه سازیم با ترک وخاقان چین بزرگان داننده برخاستند همه پاسخش را بیاراستند گرفتند یک سر برو آفرین که ای شاه نیک اختر و پاکدین همه مرز هیتال آهرمنند دورویند واین مرز را دشمنند

شرح و بازنویسی ساده

بخش 788 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).