شاهنامه فردوسی

شاهنامه — بخش 789 از 993

متن اصلی

بریشان سزد هرچ آید ز بد هم از شاه گفتار نیکو سزد ازیشان اگر نیستی کین و درد جز از خون آن شاه آزادمرد بکشتند پیروز را ناگهان چنان شهریاری چراغ جهان مبادا که باشند یک روز شاد که هرگز نخیزد ز بیداد داد چنینست بادافره دادگر همان بدکنش را بد آید به سر ز خاقان اگر شاه راند سخن که دارد به دل کین و درد کهن سزد گر ز خویشان افراسیاب بدآموز دارد دو دیده پرآب دگر آنک پیروز شد دل گرفت اگر زو بترسی نباشد شگفت ز هیتال وز لشکر غاتفر مکن یاد وتیمار ایشان مخور ز خویشان ارجاسب و افراسیاب زخاقان که بنشست ازان روی آب به روشن روان کار ایشان بساز تویی درجهان شاه گردن فراز فروغ از تو گیرد روان و خرد انوشه کسی کو روان پرورد تو داناتری از بزرگ انجمن نبایدت فرزانه و رای زن تو را زیبد اندر جهان تاج وتخت که با فر و برزی و با رای و بخت اگر شاه سوی خراسان شود ازین پادشاهی هراسان شود هرآن گه که بینند بی شاه بوم زمان تا زمان لشکر آید ز روم از ایرانیان باز خواهند کین نماند بروبوم ایران زمین نه کس پای برخاک ایران نهاد نه زین پادشاهی ببد کرد یاد اگر شاه را رای کینست وجنگ ازو رام گردد به دریا نهنگ چو بشنید ز ایرانیان شهریار ز بزم وز پرخاش وز کارزار کسی را نبد گرد رزم آرزوی به بزم و بناز اندرون کرده خوی بدانست شاه جهان کدخدای که اندر دل بخردان چیست رای چنین داد پاسخ که یزدان سپاس کزو دارم اندر دو گیتی هراس که ایشان نجستند جز خواب وخورد فراموش کردند گرد نبرد شما را بر آسایش و بزمگاه گران شد چنینتان سر از رزمگاه تن آسان شود هرک رنج آورد ز رنج تنش باز گنج آورد به نیروی یزدان سرماه را بسیجیم یک سر همه راه را به سوی خراسان کشم لشکری بخواهم سپاهی ز هرکشوری جهان از بدان پاک بی خوکنم بداد ودهش کشوری نو کنم همه نامداران فروماندند به پوزش برو آفرین خواندند که ای شاه پیروز با فر و داد زمانه به دیدار توشاد باد همه نامداران تو را بنده ایم به فرمان و رایت سرافگنده ایم هرآنگه که فرمان دهد کارزار نبیند ز ما کاهلی شهریار ازان پس چو بنشست با رای زن بزرگان وکسری شدند انجمن همی بود ازین گونه تا ماه نو برآمد نشست از برگاه نو تو گفتی که جامی ز یاقوت زرد نهادند بر چادر لاژورد بدیدند بر چهرهٔ شاه ماه خروشی برآمد ز درگاه شاه چو برزد سر از کوه رخشان چراغ زمین شد به کردار زرین جناغ خروش آمد و نالهٔ گاو دم ببستند بر پیل رویینه خم دمادم به لشکر گه آمد سپاه تبیره زنان برگرفتند راه بدرگاه شد یزدگرد دبیر ابا رای زن موبد اردشیر نبشتند نامه به هر کشوری بهر نامداری و هرمهتری که شد شاه با لشکر از بهر رزم شما کهتری را مسازید بزم بفرمود نامه بخاقان چین فغانیش راهم بکرد آفرین یکی لشکری از مداین براند که روی زمین جز بدریا نماند زمین کوه تاکوه یک سر سپاه درفش جهاندار بر قلبگاه یکی لشکری سوی گرگان کشید که گشت آفتاب از جهان ناپدید بیاسود چندی ز بهر شکار همی گشت درکوه و در مرغزار بسغد اندرون بود خاقان که شاه به گرگان همی رای زد با سپاه ز خویشان ارجاسب و افراسیاب شده سغد یکسر چو دریای آب

شرح و بازنویسی ساده

بخش 789 از شاهنامهٔ فردوسی — حماسهٔ ملی ایران (50 بیت).